من از زندگی چی میخوام ...؟!
اگه جواب این سوال رو میدونی، بهت تبریک میگم! نصف راه خوشبختی رو رفتی ... فقط کافیه واسه رسیدن به چیزی که میخوای تلاش کنی
اما یکی از مشکلات اساسی من اینه که هرچقد فکر میکنم نمیتونم به نتیجه برسم که از زندگی چی میخوام!
پارسال این موقع برنامم واسه زندگی این بود که بتونم ارشد یه دانشگاه خوب قبول شم و بعدش اپلای کنم و زندگیمو تو یه کشور دیگه ادامه بدم ... اما الآن، میگم چه کاریه؟! واسه چی برم؟ من کل زندگیم اینجاست ... خانوادم اینجاست ... رفیقام اینجان ... توی کشوری زندگی میکنم که همه باهام همزبونن؛ اما با این حال بازم اکثر اوقات احساس غم و تنهایی میکنم! وای به حال این که برم جایی که حتی با مردمش کوچیکترین شباهت فرهنگی نداریم ... زدم جاده خاکی، از اصل حرف دور شدم ... برگردیم!
هدف من از نفس کشیدن چیه؟
الآن تصمیمم نسبت به اپلای کردن عوض نشده ... اما قبلا اپلای رو به عنوان تنها راه پیشروم میدیدم ... ولی در حال حاضر میگم اگه شد، میرم ... اگه نشد همینجا خوش میگذرونم! در واقع، تعریف من از خوشبختی تغییر کرده ... قبلا فکر میکردم باید شرایط بیرونی مهیا باشه تا بتونم شاد باشم ... امسال فهمیدم شادی کاملا درونیه ... اخبار بد همهجای دنیا وجود داره ... مهم اینه که چهجوری بتونی باهاشون کنار بیای ... من امسال با وجود این که کلی اتفاق بد توی ایران افتاد، در مجموع سال خوبی داشتم ... و این حس شادی و رضایت درونی رو در طول سال داشتم
هدف من از ادامه دادن به زندگیم اینه که بتونم لذتهای بیشتری رو تجربه کنم! این تنها چیزیه که الآن میدونم!
اما لذت چیه؟!
به نظر من، معنای لذت منحصر به فرده ... یعنی هرکس باید برای خودش لذت رو تعریف کنه ... شخصا، این که با یه دوست بشینم چای بخورم و گپ بزنیم، یکی از بزرگترین لذتهای دنیاست! از آخرین رابطهای که داشتم چند سال میگذره، اما این که دست یار رو بگیرم و باهاش خیابونا رو متر کنم واسه من قشنگترین کار دنیاست!
واسه زندگی آیندم دو تا فانتزی دارم! اولیش اینه که برم پاریس ... یه خونهی کوچیک، بالای یه کافه، تو یه خیابون که به به برج ایفل دید داشته باشه، و البته یه تراس کوچیک هم داشته باشه بگیرم! عصرها بشینم رو تراس مردم رو تماشا کنم! ... اما دومی ... تصوریه که از زندگی تو ایران دارم ... توی شهرهای ایران، واسه زندگی شیراز رو از همهجا بیشتر دوست دارم ... اما، با قلبی اندوهگین، به خاطر علاقهی بیش از حد به دریا، مجبورم شیراز رو با همهی جذابیتهایی که داره بیخیال شم و برم شمال! فانتزیم اینه که توی یکی از روستاهای شمال، یه خونه داشته باشم وسط یه جای سرسبز ... کنار رودخونه! صبح به صبح به حیوونا رسیدگی کنم، یعدش سوار قایق شم برم ماهیگیری!
اما حیف که فعلا توی تهران گیر کردم! و احتمالا هم پابند خواهم شد!
دوست دارم تعریف شما از خوشبختی رو بدونم ... واسم بنویسید :)
برچسبها:
خوشبختی