Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

به عنوان آدمی که همیشه تنها بوده، در حال حاضر شلوغ‌ترین دوران زندگیمو تجربه می‌کنم ... کلی رفیق رنگارنگ دارم! از اقصی نقاط کشور!

تا همین یک سال پیش، تعداد رفیقای صمیمیم تو کل عمرم کمتر از انگشتای یه دست بود، اما الآن چنتا رفیق صمیمی دارم، کلی رفیق معمولی و کلی آدم جدید توی زندگیم

توی این یه سال خیلی چیزا تغییر کرد و همین تغییرات باعث به‌وجود اومدن شرایط جدیدم شدن ... دانشگاه جدید، شهر جدید، صدای جدید، افکار جدید و ...

همیشه خودمو به عنوان یه آدم درونگرا دوست داشتم و پذیرفته بودم ... اما حالا دور و برم خیلی شلوغ شده ... الآن روزی نیست که حداقل با دو سه تا از رفیقام حرف نزنم ... اونم به مدت طولانی! اما قبلا گاهی پیش میومد که حتی هفته‌ها با هیچکس جز خانوادم صحبت نمیکردم ... نمیدونم ... شاید واقعا برونگرا شدم!! چون جدیدا خیلی حرف میزنم! البته برونگرا که قطعا نشدم ... فقط درونگراییم کمتر شده انگار :/ (اصن نمیدونم همچین چیزی ممکنه یا نه!)

به خاطر همین یکم با خودم تو جنگم ...

حالم خوبه ها! ... کسایی رو دارم که باهاشون حرف میزنم ... باهام حرف میزنن ... هیچ تعارفی هم بینمون نیست ... بدون خجالت و مخفی‌کاری خود واقعیمون هستیم ...  و این فوق‌العادس ...

اما

همون کرم همیشگی که دوس داره تو مخت بره و احساس گناه رو بندازه به جونت، سراغ منم اومده ...

میگه تو داری از خودت دور میشی ...

و من اصلا دوست ندارم راست بگه ...


برچسب‌ها: گرفتارِ ‌بُبُستیم

یه عادت بدی که دارم اینه که حتی اگه کراشمم مزخرف بگه میرینم بهش :/

واسه همینه که تنهام

چرا؟!

پریود مغزی فقط خودم که توی یه لحظه انگار کل دنیا رو سرم خراب شد و از همه بدم میاد :/

.

داشتم به روابطی که دارم نگاه می‌کردم ... به رفیقام ... به خودم ... یه لحظه احساس کردم قراره تا چند وقت دیگه همشون رو از دست بدم ...

چند هفته‌س که هرشب میتینگ مجازی داریم با رفیقام ... بازی می‌کنیم ... حرف می‌زنیم ... اما امشب یه لحظه به خودم نگاه کردم ... دوباره همون حس "تو هیچ گوهی نیستی" اومد سراغم و البته به این فکر افتادم که رفیقام همه‌شون دارن یه حرکتی میزنن و تا چند وقت دیگه احتمالا قراره یه زندگی جدید واسه خودشون ترتیب بدن (و دیگه همین یه ذره ارتباطی هم که داریم قطع بشه) ... و فقط منم که قراره همونی که هستم بمونم

.

میدونم توهمه ... و میدونم من یه آدم بیمارم که توی یه لحظه از خوشحال‌ترین و بیخیال‌ترین آدم دنیا تبدیل میشم به کسی که داره این مزخرفات رو توی ذهنش مرور میکنه و توی وبلاگش مینویسه! ... پس مرسی که کامنت مثبت نمیدین بهم :))

.

همین الآن که به آخر پست رسیدم، دارم به خودم میگم "این چه شر و وراییه نوشتی؟!" :))

تنهایی

به شکل عجیبی احساس تنهایی می‌کنم ...

و یه دلهره‌ی لعنتی توی دلم افتاده

 

#اینجا_چراغی_روشنه


برچسب‌ها: تنهایی

مگه عقلم کمه؟!

حالِ خوب، شماره 2

وقتی کسی که قبلا جلوش خرترین خر دنیا بودی، الآن داره زور میزنه تا خرت کنه و کاری که نمیخوای رو انجام بدی، ولی خر نمیشی :)))))

#حسِ‌خوبِ‌خر‌نبودن

راز

"مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده                ولیکن با که گویم راز؟ چون محرم نمی‌بینم!"

تعداد زیادی از پست‌هام آرشیو شد!

من همیشه آدم تنهایی بودم ... همه چیز رو توی دل خودم نگه میداشتم ... کلی حرف نگفته دارم که همشون تبدیل شدن به بزرگترین رازهای زندگیم! تازه جدیدا خوب شدما!! خییلی حرف میزنم ... خیلی چیزا رو با یکی دو تا از رفیقام شییر میکنم ... قبلا لام تا کام حرف نمیزدم

همیشه ناشناس بودن واسم حس فوق‌العاده جذابی بوده و هست ... واسه همین مثلا کار رادیو رو خیلی بیشتر از کار تلویزیون دوست دارم! الآنم پستامو به همین دلیل آرشیو کردم ... ترسیدم یه بنده خدایی که نباید ببینه، وبلاگمو پیدا کنه و پستا رو بخونه :/

میدونم فوبیا ست و احتمال این که بتونه وبلاگ رو پیدا کنه شاید یک درصد هم نباشه، اما اون کرم توی مغزم میگه اگه به احتمال همون یک درصد وبلاگتو پیدا کرد چی؟! :/

هدیه‌ی بلاگفا

در راستای شییر کردن حالِ خوب، اولین پست رو درباره‌ی کسی مینویسم که بهترین اتفاق بلاگفا واسه من بوده ... راستش هیچوقت فکر نمیکردم با یه نفر به صورت مجازی آشنا بشم و بعدش تا این حد با هم دیگه رفیق و صمیمی بشیم ... اما ایشون انقد شبیه به خودم بود که از یه جایی به بعد فهمیدم کلا یه نفریم! احتمالا از همونایی هستیم که خدا خاکمونو از یه جا برداشته :))

فا عزیزم، مرسی که اومدی و خل و چل درونمو دوباره فعال کردی!

بمونی واسم همیشه

 

 

پ.ن:

+ روزتم مبارک آرتیست جان!

+ پیشنهاد میکنم به وبلاگش حتما سر بزنید و نوشته هاشو بخونید ... کیف میکنید!


برچسب‌ها: فا , رفیق , گوگول‌مگول

قرنطینه‌ی دوست داشتنی

از بین رفقای خودم فقط دو سه نفرشون هستن که بگن قرنطینه خوبه! بقیه صبح تا شب دارن چس‌ناله میکنن که واااای پوسیدیم تو خونه! بعد همین افراد دقیقا همونایی بودن که قبل از قرنطینه، من خودم چند بار بهشون گفتم بیاین بریم بیرون و بدون این که حتی بهانه بیارن گفتن حال نداریم! (که خوب البته میدونم حال و حوصله‌ی منو نداشتن! و قطعا به یه ورم!)

اما قرنطینه واسه من بهترین هدیه‌ی پایان سال بود! تو بدترین شرایط روحی بودم که قرنطینه شروع شد و برگشتم به دایره‌ی امن خودم ... اطاق عزیزم رو میگم!

صبح تا شب چپیدم تو اطاق ... ازونایی هم نیستم که بگم کلی کار مفید کردم و چیز میز جدید یاد گرفتم ... نه ... ولی به شدت حالم خوبه ... ریکاوری کردم انگار!

این مدت خیلی کم تو وبلاگ پست گذاشتم ... فکر کنم دلیلش این بود که کتگوری واسه شییر کردن حال خوبم در نظر نگرفتم ... این وبلاگ رو وقتی که حالم بد بود ساختم ... و شییر کردن حال خوبم تو وبلاگ واسم تعریف نشده بود! ... اما الآن تصمیم گرفتم حال خوبم رو هم شییر کنم ... پس، بیشتر پست میذارم :))


برچسب‌ها: قرنطینه , حالِ‌من‌خوبه

گشادی :/

وقتی یه گشاد چنتا کار همزمان داشته باشه چی میشه؟

آفرین!

صبح تا شب لش میکنه و همه رو دقیقه نود ماسمالی میکنه :/


برچسب‌ها: گشاد_نباشیم , مزایای_تنگی
فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ