Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

غم لعنتی به من زد ...

یکشنبه ۱۸ آبان:
سخت‌ترین روزهای زندگیم رو گذروندم. تنهایی رفتم دکتر، دکتر گفت احتمال داره سرطان داشته باشی، گفتم تو این سن و بعد از این مدت؟ گفت اتفاقا الآن احتمالش از هر وقتی بیشتره. تنهایی تا خونه رانندگی کردم و آهنگ "مثل باد سرد پاییز، غم لعنتی به من زد" رو گوش کردم و اشک ریختم. رسیدم خونه، بازم تنها بودم. همه‌ی چراغا رو خاموش کردم و فقط گریه کردم. خوابیدم. صبح رفتم آزمایشگاه، دکتر نگام کرد گفت چقد زود اومدی!! میذاشتی یکم بزرگ‌تر شی بعد بیای! دوست داشتم یقه‌شو بگیرم. تو صورتش داد بزنم میفهمی چی میگی؟ مگه من دلم میخواسته انقدر دیر بشه؟ اما فقط لبخند زدم. نتیجه‌ی آزمایش اومد، گفت نه سرطان نداری. ولی نمیدونم چرا بیشتر از این که خوشحال بشم انگار رفتم توی خلأ! از دنیا چی میخوام؟

داستان سخت‌ترین روزهای زندگیم رو توی چند خط نوشتم تا به اینجا برسم که بگم گم شده‌م. نمیدونم دارم چیکار می‌کنم، چی میخوام، چی دوست دارم، چیکار باید بکنم و .... سال ۹۸ تا ۱۴۰۰ قصد داشتم از ایران برم. درس خوندم، رتبه‌ی دو رقمی شدم، رفتم دانشگاه، درسخون بودم و میخواستم مقاله بدم. عاشق پاریس بودم و برج ایفل بک‌گراند همیشگی گوشیم بود. اما کم‌کم هوای مهاجرت از سرم افتاد. چون کرونا رو دیدم. چون توی کرونا از خانوادم دور بودم و پدر و مادر و خواهرم همزمان مریض شدن و بیمارستان بستری شدن. ۵ ساعت فاصله داشتیم و تونستم زود بهشون برسم. همیشه برای همه سعی کردم زود برسم. گفتم نمیرم از ایران چون هموطن‌هام اینجان. چون هم‌زبون‌هام اینجان. چون اگه از اینجا برم میدونم که خوشحال نخواهم بود. هنوزم میدونم اگه برم خوشحال‌تر از اینجا نخواهم بود. اما چرا اینجا خوشحال نیستم؟ تراپیست میگفت تو بعد از این همه سال زندگی هنوز یه دوست صمیمی نداری که تنهایی دکتر نری! که بهش بگی فلانی من این درد رو دارم. این حرفا رو گذاشتم کنارِ دلایلم برای مهاجرت نکردن. واقعا می‌ارزید؟

اون شب که دکتر گفت احتمالا سرطان داشته باشی به آینده فکر نمی‌کردم. دروغ چرا، فکر می‌کردم اما مردن برام درد نداشت. گفتم اگه بگن ۲ سال دیگه زنده‌ای، از کارم استعفا میدم و میرم سفر. ۲ سال با کیفیت زندگی می‌کنم! اما گریه‌هام به خاطر گذشته بود. به خاطر این که گذشته چی بود و چی میتونست باشه. به خاطر این که چقدر دنیا ناعادلانه‌ست که یکی از صفر شروع میکنه، یکی از بیست و یکیم مثل من از منفی بیست! چقدر باید بدوام تا به صفر برسم؟ اینا رو که به تراپیست گفتم گفت فازت چیه؟! تو چرا دردت نمیاد؟ توی جوونی بهت میگن احتمال داره بمیری. اونوقت میگی اوکی مهم نیست ۲ سال خوب زندگی می‌کنم؟ چقدر به خودم سخت گرفتم. چقدر از خودم گذشتم. چقدر بدی‌ها و نقص‌های دیگران رو بغل کردم و پذیرفتم اما نقص‌های خودم رو حتی نگاه هم نکردم.

...

پنجشنبه ۲۲ آبان:

متن رو چند روز پیش دقیقا همون زمانی که وسط غم بودم نوشتم ولی انتشار رو نزدم. الآن اون غم کمی فروکش کرده. اگه این چند روز رو از زندگیم حذف کنی، هیشکی نمیفهمه که اصلا چنین روزهایی حذف شدن. مثل این که یه تیکه از وسط یه فیلم رو حذف کنی ولی سر و ته قسمت‌های قبلی کامل به همدیگه چفت بشن و انگار نه انگار که اون وسط چیزی بوده. اما، تأثیر این چند روز روی خودم عمیق بود. میدونم قراره چند درجه من رو بچرخونه به یه سمت دیگه و قطعا زندگیم رو تغییر میده.

فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ