قصه داری؟ بده من بخونم!
قصد دارم شروع کنم به ساخت یه پادکست یا داستان سریالی. اگه نویسنده یا گوینده یا روانشناس یا علاقمند به این کار هستین، خوشحال میشم با هم گپ بزنیم.
قصد دارم شروع کنم به ساخت یه پادکست یا داستان سریالی. اگه نویسنده یا گوینده یا روانشناس یا علاقمند به این کار هستین، خوشحال میشم با هم گپ بزنیم.
بالا بری، پایین بیای، خانواده بازم همهچیز آدمه. نمیتونی پدر و مادر رو ول کنی به امان خدا. یه چیزی مثل ملیت آدمه. هرجای دنیا هم که بری بهت میگن ایرانی. پدر و مادر هم همینه؛ حتی اگه فامیلیت هم تغییر بدی باز بهت میگن پسر/دختر فلانی.
حدودا ۲ ماه پدر و مادرمو ندیده بودم. توی این ۲ ماه درگیر اجرا و پیدا کردن خونه بودم. واسه همین توقع داشتم که اونا بیان. اونا میگفتن کاری داری بیایم؟ ولی من میگفتم نه. اما خب، من اون آدمیام که هر وقت از هرکس هرچی میخوام به زبون نمیارم. در واقع هیچوقت از هیچکس هیچی نمیخوام! یا دقیقتر بخوام بگم، هیچوقت خودمو لایق این که کسی برام کاری انجام بده نمیدونم. واسه همین مثلا وقتی دوستم برام غذا میاره، بهش میگم "تو رو خدا نکن ... دیگه نیار ... اگه بیاری دیگه ازت نمیگیرم." اون داره محبت میکنه، ولی من خودمو لایق اون محبت نمیدونم. از اصل مطلب دور شدم. توقع داشتم که اونا بیان و نیومدن. حتی نیومدن اجرامو ببینن و میگفتن اگه نیایم ناراحت میشی؟! منم میگفتم نه، خودتونو به زحمت نندازین. ایشالا اجرای بعدی! خونه هم که گشتم و پیدا نکردم و دردی شد بر سایر دردها. حدودا از اوایل شهریور بود که من پاشیدم و به فنا رفتم و دیگه نتونستم حتی الکی لبخند بزنم. پشت تلفن که با مامانم تند حرف زدم یه جور تیر خلاص به خودم بود! انگار یه لایه اومد روی قلبم. اما با همین لایهی غبار پیش رفتم. ادامه دادم. انقدر موند روی دلم تا سیاه شدم. روزمرگی هم ولم نمیکرد. هر روز صبح تا عصر کار، عصر تا شب اجرا، خواب، صبح میشه، دوباره همین چرخه. تا رسیدیم به هفتهی آخر شهریور. هفتهی آخر شهریور خانوادم به اجبار اومدن تهران. اجبار برای شروع دانشگاه خواهرم. اومدن ولی من اصلا خوشحال نبودم. اومدن و بعد از دو ماه به جای این که ذوق و خوشحالی من رو ببینن، سردی و افسردگی من رو دیدن. جوری که خودشون گفتن انگار از اومدن ما ناراحتی. نمیدونستن اومدنشون چقدر میتونست خوشحالم کنه! نمیدونستن چرا نکرد. همهی این ناراحتیا و فشارها باعث میشد غمهای قدیمی و کهنه هم خودشون رو نشون بدن. چرا ماشینم یک ساله خاک میخوره؟ چرا از دختری که دوستش داشتم دل کندم؟ چرا زندگی نمیکنم؟ همهی این چراها یه سرشون برمیگشت به خانواده و به همین خاطر لایهلایه غبار میومد روی قلبم. ما خانوادگی بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. حرف نزدیم و گذشت و گذشت. از تهران برگشتن و من هنوز همون آدم غمگین بودم؛ با این تفاوت که فهمیدم دیدن خانواده هم من رو خوشحال نکرده. خودمو اینجوری دیدم که شهریور ۱۴۰۳ اون نقطهای از زندگیم شده که من تبدیل شدم به یه آدم سنگی و سرد و غمگین که هیچ احساسی نداره و نمیتونه حتی الکی و برای حفظ ظاهر بخنده. داشتم همینجوری به خوردن غمهام ادامه میدادم که اسنپفود توی غذام یه فال گذاشته بود. بازش کردم و دیدم نوشته "دلآزاری و دلشکستگی تو از دوست باعث دوری و مفارقت شما دو تن از هم شده است. او ناخواسته تو را آزرده ساخته و تو به تلافی سعی میکنی که او را از دیدن رویت و شنیدن صدایت محروم کنی. تا به اینجا هر کار کردهای تا او را متنبه سازی کافیست. پس دیگر زیادهروی مکن زیرا که سخت پشیمان است و در انتظار فرصتی است تا گذشته را جبران کند. دیدن دوبارهی تو برایش چون طلوع خورشید پس از شبی تاریک و دراز است. از او دلجویی کن و با او از سر مهر سخن بگو". خیلی خیلی برام عجیب بود که برای اولین بار توی زندگیم فال حافظ دقیقا زد وسط خال و حال و روزم رو توصیف کرد. صدای تو سرم از اعماق ذهن داد زد خب پس برو شاهرود. بهش فکر کردم، دیدم بد نمیگه. احتمالا شاهرود رفتن میتونه بهم کمک کنه. هنوز خیلی غمگین بودم. یکی از کارهایی که همیشه خوشحالم میکنه هدیه خریدن برای کساییه که دوستشون دارم. حافظ هم که گفته بود دلجویی کن! برای مامان و بابام هدیه خریدم، راه افتادم. گفتم حداقل یک هفته و حداکثر دو هفته میمونم. رسیدم شاهرود، اومدم خونهی بابام. هنوز خیلی غمگین بودم. هنوز بیحوصله بودم. کادوهاشون رو دادم. خوشحال شدن. ولی من هنوز خوشحال نشدم. نشسته بودیم تو هال و تلویزیون میدیدیم. سر حرف باز شد. از زن گرفتن و داره دیر میشه و این حرفا شروع شد تا رسیدیم به اینجا که گفتم من الآن حتی حوصلهی خودمم ندارم! هیچ دختری حتی به چشمم هم نمیاد! چه جوری زن بگیرم؟ که رسیدیم به اینجا که خب بگو چته؟! ناراحتیت چیه؟ یه سری صحبتها انجام شد. پراکنده بود و عملا دلیل اصلی ناراحتیام بیان نشد، اما ... اما همین صحبت کردنا حالمو بهتر کرد. همین که میبینم خانوادهی سنتی و مذهبی من بالاخره یه جاهایی کوتاه میان انگار. همین که به من میگن تو رو خدا برو یه دختر پیدا کن که دوستش داشته باشی؛ اصلا حجابش هم مهم نیست. همین که میگن ما دیگه جرئت نداریم چیزی بهت بگیم! (واسه ماشینم یه حرفایی زده بودن که عملا اعتراف میکنم دهنشون رو سرویس کردم!) همهی اینا رو به عنوان نشونهی مثبت میبینم. انگار هنوز میشه زندگی کرد. البته هنوز کامل خوب خوب نشدم، اما حداقل دو سهتا از اون لایههایی که میگفتم رفتن کنار. بالاخره تونستم تو چشم مامان بابام نگاه کنم. بالاخره تونستم بخندم. حتی دلقکبازی در بیارم.
من دارم برمیگردم به خودم.