Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

چند تکه حرف ۵

- جونم براتون بگه که بالأخره اولین خونه‌ی نیمچه مستقل خودم رو گرفتم! از این جهت نیمچه مستقله که یه هم‌خونه هم دارم. ولی خب، کیفی که داشت این بود که توی دوره‌ای که حتی کسایی که ازدواج میکنن هم خونشون رو بابا مامانشون واسشون تهیه میکنن، من ریال به ریال پولی که دادم رو خودم جمع کردم؛ حتی هم‌خونه‌م هم کل پول ودیعه رو از خانوادش گرفت!


- کارای پایان‌نامه رو انجام دادم و دیگه به دفاع نزدیک شدم. امروز استادم اوکی داد و باید بیفتم دنبال کارای آموزش و هماهنگی و ... .

- توی پست قبل مغزم داشت می‌ترکید! یه مدل خالی کردن کل انرژی‌های منفی براتون آوردم، تضمینی! دو ساعت برین توی یه جمع باحال و خفن و خودمونی بازی کنین. این جمع رو گروه داوطلبی بازی دورهم جمع میکنه. آدرس اینستاگرامشون https://www.instagram.com/partup_project/ . من رفتم و کیف کردم! همه‌جور بازی هم هست. از وسطی و طناب‌بازی و تیله‌بازی و ... تا منچ و مارپله و بردگیم! خلاصه که حتی اگه اولین بارتون هم باشه که برین توی این جمع، انگار همه رو ۱۰ ساله که میشناسین!

- شبی که خونه رو قولنامه کردیم شب غمگینی بود برام. یه حسی بهم میگفت کاش نشه ... کاش نشه ... یه جوری بهمش بزن! حتی توی بنگاه هم با املاکیه سر کمیسیون یه دعوای ناجور کردیم! علت غمگین بودنم رو فرداش فهمیدم: دلتنگی بیش از حد برای خانواده. فرداش که تصویری زنگ زدم به خانواده و باهاشون صحبت کردم، انقدر بغض داشتم که هر لحظه ممکن بود بترکم. خیلی خیلی زیاد دلم براشون تنگ شده بود (و هنوزم هست) اما تماس تصویری و دیدن صورت و شنیدین صداشون یکم آرومم کرد. بعد شروع کردم به دلخوش کردن خودم که آره خونه رو گرفتم قراره خانواده بیان پیشم بمونن و ببرم بگردونمشون و با همدیگه کیف کنیم و از این حرفا!

- این مدت دل‌نگرانی برای می هم داشتم. دلیل دل‌نگرانیم رو توی پست‌های خودش میتونین ببینین. تا این که بالأخره نوشت "همه‌چی تموم شد" و دلم رو آروم کرد! ایشون هم اسمش قشنگه، هم نوشته‌هاش و هم روحش. پیشنهاد می‌کنم بخونینش و ببینین که چطور یه نفر میتونه با قلم خودش، از اول تا آخر متن شما رو همراه خودش ببره.


برچسب‌ها: چند تکه حرف

اورثینکینگ

انقدر که تو کله‌م فکره هر لحظه ممکنه مخم بترکه.

کاربر نقطه

از جذابیت‌های وبلاگ اینه که رفقایی داری که خودتم نمیدونی! مثلا اینجوری که وبلاگ رو باز میکنی و میبینی یکی واست نوشته "یچیزی بگید آقای بازمانده" و خب، واسه کسی که احساس تنهایی داره توی عمق روحش رسوخ میکنه و صدای سگ سیاه افسردگی رو از دور میشنوه، همین یه جمله میتونه شستشو دهنده‌ی سیاهی‌ها باشه!

نقطه‌ی عزیز، حرف زیاده؛ اما اتفاقی که بخواد اونقدر من رو به وجد بیاره که بخوام دربارش بنویسم و با دوستام به اشتراک بذارمش ندارم! ۲۴ ساعت روزم شده کارهایی که مجبور به انجام دادنشون هستم. و خب، طبیعتا تا کاری رو به اختیار خودت انجام ندی اون لذتی که باید ازش ببری رو نمیبری. علاوه بر این‌ها، ترس از آینده‌ی نزدیک هم این روزا من رو همراهی میکنه. دارم کارهایی میکنم که میترسم از پسشون برنیام و باعث خرابکاری‌های بزرگی بشن!

بنابراین، روزمرگی‌ها رو ولش کن! بیا درباره‌ی شعر و فلسفه و فیلم و داستان صحبت کنیم! مثلا بیا بهت بگم دیدن فلیبگ برای بار دوم چه لذتی داشت!

فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ