Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

باید صندلی‌هام رو بسازم

بزرگ‌ترین ارثی که خانواده برام گذاشتن محرومیت هیجانیه. بی‌حسی توی همه‌ی زمینه‌ها و صورت‌سنگی بودن شاید اولش جذاب باشه و فکر کنی چقدر قوی‌ام که همه‌چی رو راحت میگذرونم. اما مسئله اینه که اون هیجان و حسی که باید توی لحظه‌ی درست نشون داده میشد رو نشون ندادم. نه خشم، نه غم، نه شادی، و نه بقیه‌ی احساسات توی من درست شکل نگرفتن و انگار تنها حسی که دارم حس گناه و حس شرمه. یه مدت با دختری قرار میذاشتم که به قول تراپیست جان انگار یه دیگ شرم و گناه داشت و هر روز من رو توش میشُست! تراپیست میگفت تو روی صندلی شرم و گناه نشستی و بلند نمیشی؛ برای این که بتونی بلند شی باید قبلش یه صندلی دیگه برای خودت درست کنی تا بدونی وقتی بلند شدی یه جای دیگه برای نشستن هست و قرار نیست بیفتی زمین. توی این مدت هم سعی کردم حس‌های دیگه رو محترم بدونم و شروع کنم به ساختن صندلی‌هاشون! شرایط یک ماه اخیر صندلی خشم رو خیلی زودتر از بقیه‌ی صندلی‌ها برام ساخت. صندلی‌های غم و شادی به نظرم مهم‌ترین‌ها هستن و باید زودتر بسازمشون.

پ.ن:

- در راستای به رسمیت شناختن حس‌های مختلف، کارایی که مدت‌هاست به انجام دادنشون فکر میکردم رو دارم انجام میدم. مثلا از بچگی دوست داشتم کنسول بازی داشته باشم و الآن در آستانه‌ی ۳۰ سالگی رفتم ps5 خریدم! مثلا همیشه دوست داشتم برم ماساژ اما هیچوقت جرئت انجامش رو نداشتم (body shame) اما بالاخره انجامش دادم.

- تراپی منظم بزرگ‌ترین لطفی بوده که توی زندگی به خودم کردم.

درخواست:

- اگه در جهت تقویت احساسات کاری انجام دادی که کمکت کرده خوشحال میشم برام بنویسی


برچسب‌ها: روان

فرار کردم؟ فرار کردی؟

توی six feet under یه جا کلر به نیت میگه "تو اولین فرصتی که گیر آوردی از خونه فرار کردی و رفتی" (نقل به مضمون). برای کسایی که سریال رو ندیدن باید توضیح بدم که کلر خواهر کوچیکه‌ی نیته و این دیالوگ رو برای این میگه که بهش بفهمونه توی اون خونه عذاب کشیده و الآن نیت در جایگاهی نیست که بتونه قضاوتش کنه یا بخواد نصیحتی کنه. این روزا این دیالوگ خیلی تو ذهنم پخش میشه به چند دلیل:

- میشه گفت من نیت هستم و خواهرم کلر. دقیقا با همون اختلاف سنی و همون اتفاقات بینمون. این که شاید خودم رو نجات دادم و اون رو تنها گذاشتم اذیتم میکنه. البته که تراپیست گفت "هرکسی سفر خودش رو داره و نمیتونه کار زیادی برای دیگران بکنه. ما نهایتا میتونیم کاری کنیم که دیگران یه مقدار از جاده‌ی سفرشون لذت بیشتری ببرن" اما بازم عذاب وجدان دارم.

- ایرانی‌های خارج از کشور که اولین فرصتی که گیر آوردن بارشون رو بستن و رفتن و الآن (یه سریاشون) دارن ماها رو قضاوت میکنن که باید فلان کار رو کنین.

صافی انسان‌ساز

توی یک ماه اخیر خیلی خسته شدم. هم جسمی و هم روحی. حدودا ۱۰ روزه درگیر اثاث‌کشی هستم که باعث خستگی جسمی شده و همین باعث شده دوستامو کم ببینم که باعث خستگی روحی شده. اما کم‌کم خونه داره شکل خونه میشه و میتونم یکم نفس بکشم. البته از همین الآن دلواپس پروژه‌ی سربازیمم هستم. انقدر که هی کار پشت کار پیش میاد نمیتونم آخرین گزارش رو بدم و قال قضیه رو بکنم. هفته‌ی دیگه میخوام برم سفر و میترسم اگه الآن گزارش رو بدم، دفاعم بیفته وسط سفر!

تا حالا یادم نمیاد برای کسی آرزوی بد کرده باشم. حتی برای دشمنم هم آرزوی خوب دارم؛ چه برسه به دوست و رفیق (هرچند قدیمی). معتقدم اگه خوب باشی و خوبی کنی دنیا خوب‌ها رو جلوی راهت قرار میده. واقعا از اتفاقاتی که توی این چند سال برام افتاده و آدم‌هایی که توی زندگیم اومدن و رفتن و الک شدن پشمام میریزه! الآن چندتا رفیق دارم که واقعا دوستشون دارم و دلم براشون عمیقا تنگ میشه. دوستیمون هم تقریبا کهنه شده و دیگه شدیم مثل خانواده. این چند نفر رو خدا توی مسیرم قرار داد.

فکر کنم قبلا هم اینو پست کرده بودم، اما انقدر دوستش دارم که مجدد هم پست می‌کنم:
ما، در هیچ حال، قلب‌هایمان خالی از غم نخواهد شد؛ چرا که غم، ودیعه‌ایست طبیعی که ما را پاک نگه می‌دارد. انسان‌های بی‌اندوه به معنای متعالی کلمه، هرگز "انسان" نبوده‌اند و نخواهند بود. از این صافی انسان‌ساز نترس.
از کتاب آتش بدون دود - نادر ابراهیمی

مزایای معمولی بودن

از معایب معمولی بودن گفتم، یکمم از مزایاش بگم. ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین مزیتش اینه که به راحتی میتونی هرجا که دلت خواست هرکاری که دلت میخواد رو بکنی؛ مثلا میتونی سوار مترو بشی و توی مترو بلند بخندی! میتونی توی خیابون آواز بخونی. میتونی با هر لباسی که دوست داری بری بیرون بدون این که فکر کنی مردم چی میگن! چون مردم اصلا تو رو نمیشناسن و به هیچ‌جاشون حسابت نمیکنن. مزیت دیگه‌ش اینه که میتونی ساعت‌ها یا حتی روزها نباشی بدون این که کسی نگرانت بشه. میتونی تنها بمونی بدون این که کسی دلش برات تنگ بشه. در حالت کلی اینا مزیت نیست اما در حالت‌های خاصی مزیته! مثل وقتایی که حوصله نداری و میخوای بری توی خودت. مزیت دیگه‌ش اینه که اگه توی یه کاری گند بزنی کسی خیلی سرزنشت نمیکنه؛ میگن اون همون آدم معمولیه‌ست دیگه! توقعی ازش نبود! و برعکس، اگه توی یه کاری خیلی خوب باشی همه خیلی زیاد تشویقت میکنن؛ چون بازم توقع نداشتن که تو اونقدر خوب باشی.

دنیا پر از ما آدم معمولیاست. ماهایی که دلمون به شادی‌های کوچیکی که برای خودمون میسازیم خوشه. وقتی به دیگران از شادی‌های کوچیکمون میگیم احتمالا بهمون میخندن! شاید گاهی اوقات بهمون سرکوفت بزنن "خب که چی؟!" اما ما آدم معمولیا با این شادی‌های کوچیک زنده‌ایم. من یه سری از کارهایی که انجام میدم رو تقریبا به هیچکس نمیگم. نه این که از اول اینجوری بودم؛ نه. اینجوری شدم! چون گفتم و ذوقم کور شد. دوست دارم اگه این متن رو خوندی برام از شادی‌های کوچیکی که دلیل ادامه دادنت شدن بنویسی. یه دوستی نوشته بود با خرید چندتا لوازم‌التحریر حالش تا چند هفته خوبه! یه دوست دیگه میگفت با قدم زدن روی برگ‌های خشک حالش خوب میشه. یکی مثل من با بازی کردن با بچه‌های کوچیک حالم خوب میشه. ماها بزرگسال‌هایی هستیم که کودک درونمون رو توی صندقچه‌ی زیرزمین قایم کردیم و گاهی اوقات یواشکی بهش سر میزنیم. اینجا اما هیچکس کسی رو نمیشناسه! دوست دارم کودک درونت رو ببینم.


برچسب‌ها: معمولی بودن

درد معمولی بودن

یکی از اخلاق‌های عجیبی که دارم اینه که نزدیک‌ترین افراد زندگیم طی یک فرایند کوتاه میتونن برام غریبه بشن. البته شاید در ظاهر این فرایند کوتاه به نظر برسه! اما در واقع من جزئیات رو میبینم؛ نشانه‌ها رو میبینم؛ علامت‌هایی که هر آدم به من میده رو میبینم. سخته؟ بله. غم‌انگیزه؟ بله. اما یادم نمیاد هیچوقت برای موندن کسی التماس کرده باشم. شایدم بشه گفت من چون دوستتون دارم میذارم که راحت و با دیدن لبخند روی لبم برین! فکر کنم هرکسی هم که تا الآن رفته با خودش گفته آخیش راحت شدم!

همین الآن وسط نوشتن این متن، همزمان که داشتم فکر میکردم نتیجه گرفتم که احتمالا اینا درد معمولی بودنه. وقتی خیلی معمولی باشی احتمالا هیچکس اونقدر دوستت نخواهد داشت که برای دیدنت لحظه‌شماری کنه و برای ندیدنت غصه بخوره. وقتی معمولی باشی احتمالا کسی از این که دوستش داشته باشی ذوق‌زده نمیشه. وقتی معمولی باشی هیچکس خیلی جدیت نمیگیره.

شاید بعدا از مزایای معمولی بودن هم نوشتم!


برچسب‌ها: معمولی بودن

And she'll be there

در حال تجربه کردن یکی از عجیب‌ترین حس‌های زندگیمم. دارم کسی که دوستش دارم رو با دست خودم هل میدم که از ایران بره؛ چون خواسته‌ی قلبیشه. منی که حتی غریبه‌ها رو به موندن ترغیب می‌کردم، الآن نمیتونم به عزیزترینم بگم بمون.
تناقضات زیاد و عجیبی دارم. به خاطر همین ذهنم پر از فکره و حتی نمیتونم منسجم بنویسم.
ولی دوست‌داشتنِ قشنگیه. این که میدونم چند ماه دیگه احتمالا از دستش میدم و کماکان دوستش دارم. اندی ویلیامز عزیز توی سرم میخونه:

?How long does it last
?Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now, but this much I can say
I know I'll need her 'til the stars all burn away
And she'll be there

چیزکیکی که فقط چیزکیک نبود

متأسفانه روابط انسانی خیلی پیچیده‌ان. نمیشه به هیچ رفتاری خیلی ساده نگاه کرد. من وقتی به کسی محبت می‌کنم نیت خاصی پشت اون کارم نیست. به خاطر همین فکر می‌کردم اگه دیگران هم به من محبت می‌کنن اونا هم قصد و نیت خاصی ندارن و میتونم خیلی راحت لطفشون رو بپذیرم. اما اخیرا فهمیدم که نمیشه. مثلا شما نمیتونی باور کنی وقتی یه نفر بی‌دلیل برات کادوهای کوچیک و بزرگ میخره نیتی نداره! مثلا نمیشه باور کرد وقتی یه نفر اصرار داره برات غذا بیاره نیتی نداره! من اشتباه میکردم و همه‌ی این‌ها رو به چشم محبت ساده میدیدم که در قبالش خودمم سعی می‌کردم جواب محبت رو بدم. اما این‌ها محبت ساده نبودن و باعث شدن پشت سر من کلی حرف در بیاد! حرف‌ها که فدای سرم. اما این وسط دلی که میشکنه و دوستی‌هایی که خراب میشه ناراحت‌کننده‌ست.

پ.ن:

دختر و پسر نداره؛ اگه از یه نفر خوشتون میاد رک و راست بهش بگین. اگرم خوشتون نمیاد بازم رک و راست بگین. حد و مرز رابطه رو تعیین کنین. برای قلب و احساس خودتون احترام قائل شین.

آیا ما خانواده‌ی خوشبختی هستیم؟

دیروز قلب نارنگی رو دیدم. انقدر خوب بود که چهارشنبه برای دیدن دوباره‌ش میرم.
مادر خانواده‌ی داستان، یه سوال رو چند بار پرسید: "من دوست دارم بدونم اگه یکی ما رو از بیرون نگاه کنه به نظرش ما خانواده‌ی خوشبختی هستیم؟". خیلی بهش فکر کردم. من تهران تنها زندگی می‌کنم، خواهرم دانشجوئه و توی خوابگاه میمونه و پدر و مادرم هم شهرستانن. پسر خانواده میگفت: "یادت باشه که این شادی و خوشبختی همیشگی نیست" و من رو باز میبرد توی فکر. برای منی که نمیدونم دارم راه درستی رو میرم یا نه، برای منی که از تهران بودنم عذاب وجدان دارم این نمایش خیلی تأثیرگذار بود.
پ.ن:
از تهران بودنم عذاب وجدان دارم چون هرکی از راه میرسه ازم میپرسه چرا تهرانی؟ چرا برنمیگردی پیش خانوادت؟! خود مامان و بابامم که این حرفا رو همیشه میگن. هر وقت میرم پیششون و میخوام برگردم خونه‌ی خودم میگن مگه کار خاصی داری که میخوای بری؟! نمیشه بیشتر بمونی؟! این حرف‌ها همیشه باعث میشه که فکر کنم انگار بدترین آدم دنیام که خانوادم رو ول کردم و اومدم مستقل زندگی می‌کنم. اینجور وقتا یه دیالوگ از six feet under هم یادم میاد که کلیر به نیت میگفت تو به محض این که فرصتش رو داشتی از خونه فرار کردی. تنها چیزی که آرومم میکنه دیدن کساییه که مثل خودم تنها زندگی میکنن. کسایی که نه فقط از شهر خودشون، بلکه از ایران هم رفتن. یه بار یه نفر که از ایران مهاجرت کرده توییت زده بود که مامانش بهش گفته من و بابات اینجا خیلی تنهاییم. یه نفر براش کامنت گذاشته بود بهش بگو چقدر خوب که شما و بابا همدیگه رو دارین!

برمیگردم

بالا بری، پایین بیای، خانواده بازم همه‌چیز آدمه. نمیتونی پدر و مادر رو ول کنی به امان خدا. یه چیزی مثل ملیت آدمه. هرجای دنیا هم که بری بهت میگن ایرانی. پدر و مادر هم همینه؛ حتی اگه فامیلیت هم تغییر بدی باز بهت میگن پسر/دختر فلانی.
حدودا ۲ ماه پدر و مادرمو ندیده بودم. توی این ۲ ماه درگیر اجرا و پیدا کردن خونه بودم. واسه همین توقع داشتم که اونا بیان. اونا میگفتن کاری داری بیایم؟ ولی من میگفتم نه. اما خب، من اون آدمی‌ام که هر وقت از هرکس هرچی میخوام به زبون نمیارم. در واقع هیچوقت از هیچکس هیچی نمیخوام! یا دقیق‌تر بخوام بگم، هیچوقت خودمو لایق این که کسی برام کاری انجام بده نمیدونم. واسه همین مثلا وقتی دوستم برام غذا میاره، بهش میگم "تو رو خدا نکن ... دیگه نیار ... اگه بیاری دیگه ازت نمیگیرم." اون داره محبت میکنه، ولی من خودمو لایق اون محبت نمیدونم. از اصل مطلب دور شدم. توقع داشتم که اونا بیان و نیومدن. حتی نیومدن اجرامو ببینن و میگفتن اگه نیایم ناراحت میشی؟! منم میگفتم نه، خودتونو به زحمت نندازین. ایشالا اجرای بعدی! خونه هم که گشتم و پیدا نکردم و دردی شد بر سایر دردها. حدودا از اوایل شهریور بود که من پاشیدم و به فنا رفتم و دیگه نتونستم حتی الکی لبخند بزنم. پشت تلفن که با مامانم تند حرف زدم یه جور تیر خلاص به خودم بود! انگار یه لایه اومد روی قلبم. اما با همین لایه‌ی غبار پیش رفتم. ادامه دادم. انقدر موند روی دلم تا سیاه شدم. روزمرگی هم ولم نمیکرد. هر روز صبح تا عصر کار، عصر تا شب اجرا، خواب، صبح میشه، دوباره همین چرخه. تا رسیدیم به هفته‌ی آخر شهریور. هفته‌ی آخر شهریور خانوادم به اجبار اومدن تهران. اجبار برای شروع دانشگاه خواهرم. اومدن ولی من اصلا خوشحال نبودم. اومدن و بعد از دو ماه به جای این که ذوق و خوشحالی من رو ببینن، سردی و افسردگی من رو دیدن. جوری که خودشون گفتن انگار از اومدن ما ناراحتی. نمیدونستن اومدنشون چقدر میتونست خوشحالم کنه! نمیدونستن چرا نکرد. همه‌ی این ناراحتیا و فشارها باعث میشد غم‌های قدیمی و کهنه هم خودشون رو نشون بدن. چرا ماشینم یک ساله خاک میخوره؟ چرا از دختری که دوستش داشتم دل کندم؟ چرا زندگی نمیکنم؟ همه‌ی این چراها یه سرشون برمیگشت به خانواده و به همین خاطر لایه‌لایه غبار میومد روی قلبم. ما خانوادگی بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. حرف نزدیم و گذشت و گذشت. از تهران برگشتن و من هنوز همون آدم غمگین بودم؛ با این تفاوت که فهمیدم دیدن خانواده هم من رو خوشحال نکرده. خودمو اینجوری دیدم که شهریور ۱۴۰۳ اون نقطه‌ای از زندگیم شده که من تبدیل شدم به یه آدم سنگی و سرد و غمگین که هیچ احساسی نداره و نمیتونه حتی الکی و برای حفظ ظاهر بخنده. داشتم همینجوری به خوردن غم‌هام ادامه میدادم که اسنپ‌فود توی غذام یه فال گذاشته بود. بازش کردم و دیدم نوشته "دل‌آزاری و دلشکستگی تو از دوست باعث دوری و مفارقت شما دو تن از هم شده است. او ناخواسته تو را آزرده ساخته و تو به تلافی سعی میکنی که او را از دیدن رویت و شنیدن صدایت محروم کنی. تا به اینجا هر کار کرده‌ای تا او را متنبه سازی کافیست. پس دیگر زیاده‌روی مکن زیرا که سخت پشیمان است و در انتظار فرصتی است تا گذشته را جبران کند. دیدن دوباره‌ی تو برایش چون طلوع خورشید پس از شبی تاریک و دراز است. از او دلجویی کن و با او از سر مهر سخن بگو". خیلی خیلی برام عجیب بود که برای اولین بار توی زندگیم فال حافظ دقیقا زد وسط خال و حال و روزم رو توصیف کرد. صدای تو سرم از اعماق ذهن داد زد خب پس برو شاهرود. بهش فکر کردم، دیدم بد نمیگه. احتمالا شاهرود رفتن میتونه بهم کمک کنه. هنوز خیلی غمگین بودم. یکی از کارهایی که همیشه خوشحالم میکنه هدیه خریدن برای کساییه که دوستشون دارم. حافظ هم که گفته بود دلجویی کن! برای مامان و بابام هدیه خریدم، راه افتادم. گفتم حداقل یک هفته و حداکثر دو هفته میمونم. رسیدم شاهرود، اومدم خونه‌ی بابام. هنوز خیلی غمگین بودم. هنوز بی‌حوصله بودم. کادوهاشون رو دادم. خوشحال شدن. ولی من هنوز خوشحال نشدم. نشسته بودیم تو هال و تلویزیون میدیدیم. سر حرف باز شد. از زن گرفتن و داره دیر میشه و این حرفا شروع شد تا رسیدیم به اینجا که گفتم من الآن حتی حوصله‌ی خودمم ندارم! هیچ دختری حتی به چشمم هم نمیاد! چه جوری زن بگیرم؟ که رسیدیم به اینجا که خب بگو چته؟! ناراحتیت چیه؟ یه سری صحبت‌ها انجام شد. پراکنده بود و عملا دلیل اصلی ناراحتیام بیان نشد، اما ... اما همین صحبت کردنا حالمو بهتر کرد. همین که میبینم خانواده‌ی سنتی و مذهبی من بالاخره یه جاهایی کوتاه میان انگار. همین که به من میگن تو رو خدا برو یه دختر پیدا کن که دوستش داشته باشی؛ اصلا حجابش هم مهم نیست. همین که میگن ما دیگه جرئت نداریم چیزی بهت بگیم! (واسه ماشینم یه حرفایی زده بودن که عملا اعتراف میکنم دهنشون رو سرویس کردم!) همه‌ی اینا رو به عنوان نشونه‌ی مثبت میبینم. انگار هنوز میشه زندگی کرد. البته هنوز کامل خوب خوب نشدم، اما حداقل دو سه‌تا از اون لایه‌هایی که میگفتم رفتن کنار. بالاخره تونستم تو چشم مامان بابام نگاه کنم. بالاخره تونستم بخندم. حتی دلقک‌بازی در بیارم.
من دارم برمیگردم به خودم.

مهرِ پاییز

۱- تنها کلمه‌ای که این روزا از صبح تا شب توی ذهنم هست "درد"ه. شاید توی ساعاتی از روز بخندم، فیلم ببینم، آهنگ گوش بدم، اما همه‌ی اینا همراه با درده. درد همه‌ی تیرهای شلیک شده. درد همه‌ی فریادهای شبانه. درد همه‌ی مادران داغدار. درد همه‌ی دور از وطن‌ها. امیدوارم مُهرِ پاییز به انتهای دفتر ج.ا بخوره.

۲- توی این اوضاع وانفسا، بالأخره از پایان‌نامه دفاع کردم و فارغ‌التحصیل شدم. روز عجیبی بود! بعد از حدودا ۷ ماه یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیم رو دیدم. برای دفاعم اومد و کنارم بود و کلی بهم کمک کرد. از عجایب دیگه‌ی این روز، نیومدن استاد راهنمام بود! وقتی آموزش دانشکده گفت استاد راهنمات نمیاد و نمیتونی دفاع کنی انگار آب سرد ریختن روم. اما با این وجود، همون روز، بدون حضور استاد راهنما دفاع کردم! بعد از دفاع مسئول آموزش گفت باورم نمیشه دفاع کردی! از خود جلسه‌ی دفاع هم اگه بخوام بگم، اینجوری بود که هیچکدوم از استادا هیچ تخصصی توی حوزه‌ی کاری من نداشتن و کلا نمیفهمیدن که من چیکار کردم! واسه همین هیچ سوالی نپرسیدن و جلسه کمتر از ۱ ساعت تموم شد و اینجا هم دوباره آموزش پشماش ریخت و گفت رکورد سریع‌ترین دفاع هم زدی! برای نمره هم (باز چون استادا هیچی از کارم نفهمیدن!) گفتن ببخشید که بیشتر از این نمیتونیم نمره بدیم و سقف نمره رو دادن بهم.

۳- چند روز دیگه تولد همون آدم عزیزیه که گفتم بعد از ۷ ماه دیدمش! این آدم رو مِهرِ پاییز بهمون داده؛ به خاطر همین انقدر پر مهره.

۴- زندگی مستقلی هنوز جذابیت خاصی برام نداشته. هیچکدوم از کارها و برنامه‌هایی که داشتم رو نتونستم انجام بدم. شلوغی خیابونا از یه طرف و بی‌حس و حالی خودم از طرف دیگه مانع انجام کارهام طبق برنامه‌ای که داشتم شدن.

چند تکه حرف ۵

- جونم براتون بگه که بالأخره اولین خونه‌ی نیمچه مستقل خودم رو گرفتم! از این جهت نیمچه مستقله که یه هم‌خونه هم دارم. ولی خب، کیفی که داشت این بود که توی دوره‌ای که حتی کسایی که ازدواج میکنن هم خونشون رو بابا مامانشون واسشون تهیه میکنن، من ریال به ریال پولی که دادم رو خودم جمع کردم؛ حتی هم‌خونه‌م هم کل پول ودیعه رو از خانوادش گرفت!


- کارای پایان‌نامه رو انجام دادم و دیگه به دفاع نزدیک شدم. امروز استادم اوکی داد و باید بیفتم دنبال کارای آموزش و هماهنگی و ... .

- توی پست قبل مغزم داشت می‌ترکید! یه مدل خالی کردن کل انرژی‌های منفی براتون آوردم، تضمینی! دو ساعت برین توی یه جمع باحال و خفن و خودمونی بازی کنین. این جمع رو گروه داوطلبی بازی دورهم جمع میکنه. آدرس اینستاگرامشون https://www.instagram.com/partup_project/ . من رفتم و کیف کردم! همه‌جور بازی هم هست. از وسطی و طناب‌بازی و تیله‌بازی و ... تا منچ و مارپله و بردگیم! خلاصه که حتی اگه اولین بارتون هم باشه که برین توی این جمع، انگار همه رو ۱۰ ساله که میشناسین!

- شبی که خونه رو قولنامه کردیم شب غمگینی بود برام. یه حسی بهم میگفت کاش نشه ... کاش نشه ... یه جوری بهمش بزن! حتی توی بنگاه هم با املاکیه سر کمیسیون یه دعوای ناجور کردیم! علت غمگین بودنم رو فرداش فهمیدم: دلتنگی بیش از حد برای خانواده. فرداش که تصویری زنگ زدم به خانواده و باهاشون صحبت کردم، انقدر بغض داشتم که هر لحظه ممکن بود بترکم. خیلی خیلی زیاد دلم براشون تنگ شده بود (و هنوزم هست) اما تماس تصویری و دیدن صورت و شنیدین صداشون یکم آرومم کرد. بعد شروع کردم به دلخوش کردن خودم که آره خونه رو گرفتم قراره خانواده بیان پیشم بمونن و ببرم بگردونمشون و با همدیگه کیف کنیم و از این حرفا!

- این مدت دل‌نگرانی برای می هم داشتم. دلیل دل‌نگرانیم رو توی پست‌های خودش میتونین ببینین. تا این که بالأخره نوشت "همه‌چی تموم شد" و دلم رو آروم کرد! ایشون هم اسمش قشنگه، هم نوشته‌هاش و هم روحش. پیشنهاد می‌کنم بخونینش و ببینین که چطور یه نفر میتونه با قلم خودش، از اول تا آخر متن شما رو همراه خودش ببره.


برچسب‌ها: چند تکه حرف

حالِ همه‌ی ما می‌تواند خوب باشد! باور کن

چون خیلی وقته نبودم، سلام!

چون خیلی وقته نبودم، چطورین؟! حالتون خوبه؟!

غیبت تقریبا یک ماهه‌ی من رو به بزرگواری خودتون ببخشین ... این که نخوندمتون، حالتونو نپرسیدم و همینطور، چیزی از حال خودم ننوشتم.

حال من توی این یک ماه خوب بود ... یکی از بهترین بازه‌های یک ماهه‌ی عمرم رو سپری کردم! انواع و اقسام اتفاقات مختلف رو تجربه کردم ... و همین اتفاقات باعث میشن که بتونم بگم دارم تو زندگی با تجربه‌تر میشم.

الآن که دارم به یک ماه و نیم گذشته نگاه میکنم، چیزی که نظرمو به خودش جلب میکنه تأثیرگذاری افراد در زندگی شخصی منه ... من به عنوان یک آدم درونگرا، همیشه تنها بودم و همه‌ی احساسات و لحظات خاص زندگیم رو توی تنهایی گذرونده بودم ... ناراضی هم نبودم از اون روند! جایگاهی که توی اون زندگی به دست آوردم بد نبود ... اما از وقتی که آدم جدیدی وارد زندگی من شد، اتفاقات جور دیگه‌ای پیش میرن ... شاید اون آدم توی شکل‌گیری اون اتفاق به هیچ‌وجه تأثیر مستقیمی نداشته باشه، اما نمیدونم چه‌جوریه که با حضورش انگار اتفاقات بهتری برام رقم میخوره!

من چیز خاصی درباره‌ی انرژی و کارما و از این چیزا نمیدونم ... اما شاید به این چیزا مربوط باشه! شایدم فقط یه سری تصادفات و تطبیق‌های زمانی اتفاقی باشه ...

یه مثال از این موارد، مربوط میشه به هفته‌ی آخر اسفند ... امسال زمستون تهران حتی یک بار هم برف نیومد! اما، دقیقا روزی که من بلیط اتوبوس داشتم، و اون شخص خاص از بابت رفتن و دوری چند هفته‌ای من ناراحت بود، آنچنان برف و کولاکی به راه افتاد که راه‌ها بسته شد و اتوبوس من کنسل شد و توفیق اجباری حاصل شد که یک روز دیگه هم پیشش بمونم! و همین یک روز بیشتر موندن باعث شد که توی شرکت بتونم درباره‌ی قراردادم صحبت کنم! خرافاتی نیستم، ولی یه سری اتفاقات کنار هم چیده شد تا در نهایت این اتفاق بیفته ... مثلا من برای اولین بار بود که بلیطم رو از اون ترمینال گرفته بودم و اگه بلیط اتوبوسم رو از یک ترمینال یا تعاونی دیگه میگرفتم، همون شب راهی میشدم!

.

رشته‌ی کلام از دستم در رفت! چی میگفتم؟!! تأثیرگذاری افراد!

من توی چند سال گذشته به مقدار خیلی زیادی از درونگراییم کاسته شده، اما به نظرم حتی درونگراترین افراد هم نمیتونن از تأثیرات خارجی بر حال درونیشون فرار کنن ... نمیدونم این قضیه با خودسازی و اتکا به نفس مغایرت داره یا نه ... ولی به هرحال، حال خوبِ هرکدوم از ماها در گرو حال خوبِ جامعه‌ی اطرافمونه ...

باید دوتا کار رو برای خوب شدنِ حالمون انجام بدیم:

اول این که اطرافیانمون رو گلچین کنیم ... یادمون نره که ما فقط یک بار زندگی میکنیم و باید از آدمای سمی دوری کنیم.

و دوم، برای خوب شدنِ حالِ آدم‌های گلچین‌شده‌ی اطرافمون وقت بذاریم.

از همینجا از همه‌ی آدمای زندگیم تشکر میکنم که حالمو خوب میکنن ... عمیقا دوستتون دارم! امیدوارم همونقدر که شما دلیل حال خوبِ من هستین، منم همونقدر براتون مفید باشم.

.

امیدوارم حالمون خوب باشه و حال همدیگه رو خوب کنیم :))


برچسب‌ها: حال خوب

چند تکه حرف ۲

یک.

دیروز و پریروز دوتا مصاحبه کاری داشتم ... فکر کنم جفتش خوب پیش رفت! و امیدوارم دومی اوکی بشه

دو.

سالگرد پیروزی انقلاب رو تبریک میگم ... البته فقط تعطیلیش رو :/

سه.

امروز دقیقا ۲۴ سال و ۷ ماه و ۳ روزمه، و تا ۲۴ سال و ۷ ماه و ۱ روزگی هیچکس رو از ته دل بغل نکرده بودم!

چهار.

میتونم دیشب رو به عنوان نقطه‌ی عطف زندگیم معرفی کنم! با دوستی درباره‌ی موضوعی صحبت میکردم ... و بدون در نظر گرفتن این که نتیجه‌ی صحبتمون چه خواهد شد، همین که به جایی رسیدم تا بتونم بدون سانسور و بدون دغدغه‌ی قضاوت شدن، افکارم رو بیان کنم، خودش یه مرحله‌ی جدید رو توی زندگیم ایجاد میکنه.

پنج.

مترو و بی‌آرتی به شدت شلوغه! امیدوارم کرونا نگیرم :/

شش.

اگه رفیقی دارین که باعث میشه هر روز که از رفاقتتون میگذره، احساس رشد و پیشرفت توی وجودتون داشته باشین، دو دستی بچسبینش!

و اگه رفیقی دارین که باعث میشه از خودتون و دنیا بدتون بیاد، به راحتی ترکش کنین!

متأسفانه ما یه بار بیشتر فرصت زندگی نداریم ...

هفت.

فصل اول و قسمت اول فصل دوم fleabag رو دیدم ... بسیار بسیار لذت بردم! قسمت اول فصل دوم یکی از بهترین شروع‌هایی بود که تا به‌حال دیدم

هشت.

قورباغه و ملکه گدایان هم میبینم! بیاید اعتراف کنیم که امثال سهیلی زاده و هادی خیلی خوب ذائقه‌ی مخاطب ایرانی رو میشناسن ... البته، به نظرم ملکه‌ی گدایان حرف برای گفتن داره و قیاسش با سریال دل کاملا بی انصافیه!


برچسب‌ها: چند تکه حرف

چراها و چراها و چراها

چند روز پیش کلی "چرا" توی مغزم رژه میرفت ... فرصت نشد بنویسمشون، تا الآن ...

۱- چرا موشک دوم رو زدن؟

۲- چرا هیچکس جواب نمیده؟!

۳- چرا هیچکس جواب نمیخواد؟!!

۴- چرا سین نزد؟

۵- چرا اگه دلش نمیخواست سین بزنه، واسه عالم و آدم خوند؟!

۶- چرا گفت خیلی جدی بهت فکر میکنه؟

۷- چرا انقد پچ پچ میکردن؟!

۸- چرا این همه خوابگاه دارن، به همه خوابگاه نمیدن؟!

۹- چرا ایران به دنیا اومدم؟

۱۰- چرا مو باید بریزه و دیگه به جاش در نیاد؟

۱۱- چرا باید یه جور خلق کنه که نیاز به قضای حاجت داشته باشیم؟!

۱۲- چرا هم اطاقیم اومد؟! :/

۱۳- چرا دارم چرت میگم :/


برچسب‌ها: چرا

متعهد نمان به این لعنت!

دلتنگی زیاد ، میتونه باعث نفرت شه اینکه یه چیزیو با تمام وجود هی بخوای و هی نباشه

 

 

یکی از ویژگی‌های (از نظر خودم) خوب من اینه که خیلی راحت میتونم یه نفر رو بذارم کنار!! البته در ظاهر! ... اگه از کسی اون سطح صمیمیتی رو که باهاش دارم رو دریافت نکنم، کاملا میشم هم‌سطح خودش ... و اگه کسی رو دوست داشته باشم و دوستم نداشته باشه، به شدت ازش متنفر میشم! ... این ویژگی توی آقایون خیلی بیشتر دیده میشه و خانوم‌های زیادی رو دیدم که مشکل عدم توانایی در فراموشی رو دارن!

گفتم در ظاهر ... اگه بیگ‌بنگ رو دیده باشین، میدونین که شلدون از تغییر بیزاره! در حدی که حتی تغییر مدل موی رفیقش رو هم نمیتونه تحمل کنه! ... من نه در اون حد، ولی به آدم‌های زندگیم خیلی زود دلبسته میشم ... خیلی زود سعی میکنم صمیمی شم ... و فکر میکنم آدمای نزدیک زندگیم تا آخر عمر کنارم هستن ... فکر از دست دادن رفیقام به شدت اذیتم میکنه ... به همین خاطر، حتی با آدمای سمی زندگیم هم در ظاهر سرد میشم، اما در باطن حسرت میخورم که چرا اینجوری شد! ... رک و راست بگم، حتی به مسافر صندلی کناریم توی تاکسی هم به نوعی دلبسته میشم!! احتمالا یه نوع اختلال شخصیتیه ... ولی خوب گفتم که در جریان باشین، اینجوری که یه دفعه جمع میکنین از زندگیم میرین شاید در ظاهر اذیتم نکنه، اما در باطن تا مدت‌ها فکرم رو درگیر میکنه

درباره‌ی اشیاء هم تا حدودی همین‌طوره ... من تو عمرم دو مدل گوشی داشتم که اولیش از اون دکمه‌ای قدیمیا بود و بعد از اون یه گوشی هوشمند خریدم که هنوزم دارمش! لپ‌تاپم هنوز مثل روز اولش سالمه ... لباسام رو کاملا نو و سالم نگه میدارم ... حتی اسباب بازیای بچگیم هم هنوز سالمن! تو فامیل هم معروف بودم که خیلی خوب وسایلم رو نگه میدارم ... البته این وابستگی نیست ... به نظرم عدم مصرف‌گراییه! تا وقتی که وسایلم خوب کار میکنن ازشون استفاده میکنم، اما وقتی خراب بشن، خیلی راحت عوضشون میکنم (احساس میکنم دیگه دارم بلند فکر میکنم! و بسه!)

خلاصه که پیام اخلاقی این پست اینه که راحت نریم تو زندگی همدیگه، راحت هم نیایم بیرون، و اگه کسی راحت اومد تو زندگیمون یا راحت ازش خارج شد، ما هم راحت ازش دل بکنیم!

 

 

پ.ن:

شما هم وقتی یکیو هی میخواین و هی نیست، ازش متنفر میشین؟! خیلیاتونو دیدم که نمیشین! چرا نمیشین؟! :))

nightmare before christmas

خیلی وقت بود شکلات صبحانه نخورده بودم ... امروز با اولین قاشقی که خوردم، مزه‌ی لقمه‌ای که پارسال برام درست کرده بود اومد تو دهنم! تموم خاطراتش دوباره زنده شد

بعدش اومدم گوشیمو چک کردم، دیدم چند بار زنگ زده و متوجه نشدم

دیشب هم خوابشو دیدم

عنوان رو درست انتخاب کردم دیگه؟!

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من آدمِ زندگی توی گذشته یا آینده نیستم، ولی خیلی وقتا خاطراتم رو توی ذهنم مرور میکنم ... توی لپ‌تاپم یه پوشه دارم که یه آرشیو خیلی تر و تمیز از خاطراتمه ... توی این پوشه ۳۰ گیگ عکس و فیلم هست ... از سال ۸۰ که رفتم پیش‌دبستانی تا همین امروز! ... حداقل ماهی یه بار محتویات این پوشه رو نگاه میکنم ...

اما به جز عکس و فیلم، راه‌های دیگه‌ای هم واسه‌ی یادآوری خاطرات هست ... خیلیا میگن با استشمام بوی عطر یاد خاطراتشون میفتن ... منم اعتراف میکنم که هنوز بوی عطر اولین دوست‌دخترمو یادمه! گاهی کسی از کنارم رد میشه که همون بو رو میده و من رو برمیگردونه به همون دوران ... حتی الآنم که به یادش افتادم دوباره همون بو رو حس میکنم! بگذریم ...

چیزی که بیشتر از همه من رو یاد خاطرات گذشته میندازه، آهنگه ... انگار توی ذهنم هر آهنگی با یه مکان و زمان خاص مپ شده ... مثلا هر وقت آلبوم "غزلک" سعید شهروز رو گوش میدم یاد ۴ سالگیم میفتم که با رنوی داییم میرفتیم اینور اونور! هر وقت آلبوم "یکی هست" مرتضی پاشایی رو گوش میدم یاد همون عطر و همون دختر میفتم! یاد همون پاییز و زمستونی که ساعت ۴ و نیم دیگه هوا تاریک میشد، اما من تازه از خونه میرفتم بیرون! هر وقت آلبوم "امپراطور" مهدی یراحی پخش میشه یاد ماه رمضون ۹۲ میفتم (البته آهنگ‌های تیتراژ ماه عسل هم فکر کنم واسه همه همین خاصیت رو داشته باشه!) ...

امروز دوباره افتاده بودم رو مود یراحی! وقتی آهنگ "طلوع میکنم" پخش شد، یاد پارسال افتادم ... اون موقعی که حالم اصلا خوب نبود ... یه دوره‌ای قفلی زده بودم رو این آهنگ ... به خاطر همین، این آهنگ فقط یادآور یه مکان خاص نیست! تو مترو، لابی دانشکده، پیاده‌روی کشاورز، خوابگاه، اتوبوس دانشگاه ... این آهنگ روزهایی رو میاره توی ذهنم که خیلی بهم سخت میگذشت ... در واقع، یادآور یه دوره‌ای از زندگیمه که داشتم راه رو اشتباه میرفتم ... ولی با این حال، یکی از آهنگ‌هاییه که زیاد گوش میدم ... بهم یادآوری میکنه که "چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند"


برچسب‌ها: طلوع می‌کنم , مهدی یراحی , آهنگ , خاطره‌بازی

به نظر من خداحافاظی هم مثل سلامه ...

همونجوری که وقتی میگی" سلام" منتظر جوابش میمونی، وقتی میگی "خداحافظ" هم منتظر جوابش باش

یادته؟!

یکم خطر اسپویل بیگ‌بنگ! فقط یکم!

 

 

 

"اون کاملا فراموش کرده که زمانی که اون بالا بود چقدر حال بدی داشت ... دقیقا مثل من، زمانی که دلم برای هندوستان تنگ میشه!"

این دیالوگ راج درباره‌ی هاوارده ... وقتی که هاوارد میخواد دوباره بره فضا!

ما آدما توی یادآوری خاطرات کاملا تسلیم مغزمونیم ... یعنی هرچیزی که اون دلش بخواد رو به یادمون میاره ... مثلا، اگه شما از یه نفر خوشت بیاد، کل خاطرات بدی که با اون طرف داری رو میریزه دور و فقط خاطرات خوب رو میاره جلوی چشات ... یا اگه از یه نفر بدت بیاد، هرچقدم که باهاش خاطرات خوب داشته باشی و در گذشته بهت خوبی کرده باشه، همه رو میذاره کنار و فقط کارای بدش رو میاره جلوی چشات ... به همین علت نوشتن اهمیت پیدا میکنه ... اگه هر اتفاقی که میفته رو همون لحظه یادداشت کنیم، خطر این فراموشی‌ها خییلی کمتر میشه ... البته تعریف کردن اون اتفاق برای یه نفر دیگه هم میتونه خیلی مفید باشه ... این جوک رو خیلی شنیدیم ... "هر کسی باید یه رفیق داشته باشه که وقتی میخواد به دوست‌پسر/دوست‌دختر سابقش پیام بده، جلوشو بگیره" ... این رفیق همون کسیه که در جریان اتفاقات اون رابطه بوده ... همون کسیه که میدونه طرف باهات چیکار کرده ... ولی تو خودت نمیدونی ... یعنی فراموش کردی!  ... نه، فراموش هم نکردی ... فقط دوست نداری به خاطر بیاری! ... اینجا باید یه نفر باشه که همه‌ی کارهای بدی که در حقت کرده بود رو بکوبه تو فرق سرت ... اصلا نباید آدم منصفی باشه! لازم نیست خوبیاشو بگه ... چون خوبیاشو خودت به اندازه‌ی کافی بزرگ کردی! ... فقط باید بدیاشو بیاره جلو چشات ... دقیقا مثل کاری که برنادت و راج برای هاوارد کردن ...

قسمت بعدی دیالوگ، من رو برای انجام کاری که توش مصمم نیستم مجاب میکنه ... توی دوره‌ای که همه به فکر رفتن از ایرانن، در حال حاضر من یه تعداد از شرایط لازم برای رفتن رو دارم ... توی یه دانشگاه خوب درس میخونم، دارم روی یه فیلدی کار میکنم که میشه توی این فیلد مقاله داد و در نهایت اپلای کرد و دیگه برنگشت! اما ... با این که هنوز حتی تصمیم قطعی برای تلاش کردن برای رفتن نگرفتم، دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه ... سختی‌های زندگی توی یه کشور دیگه رو کاملا میتونم تحمل کنم ... تنهایی برام مسئله‌ی خاصی نیست ... اما گاهی فکر میکنم شاید زندگی توی ایران اونقدا هم بد نباشه! شاید همون قسمت مغزم که از ایران خوشش نمیاد داره فقط بدی‌هاشو بهم نشون میده ... ولی خوب راج با این حرفش متقاعدم میکنه که باید رفت ... رفتن از ایران احتمالا خیلی از آرزوهای من رو میکشه، اما میتونه یه تجربه‌ی فوق‌العاده هم باشه ... به هر حال، احتمالا همیشه راه برای برگشت وجود داشته باشه! فقط باید مسیر رفت رو ساخت


برچسب‌ها: بیگ‌بنگ‌تئوری , فراموشکارترینیم

هرچه بیشتر پیش میره، بیشتر متوجه میشم که انسان به معنای واقعی کلمه "تنهاست"


برچسب‌ها: تنهایی

به یک عدد انگیزه برای برخواستن از تخت نیازمندیم

حدودا یک هفته‌س که حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم

صبح آلارم گوشی رو ساعت ۷ و نیم میذارم ... بیدار میشم خاموشش میکنم و دوباره میخوابم تا نه و نیم‌ :/

نه و نیم بیدار میشم اما تا ساعت یازده از تخت بیرون نمیام و فقط با گوشیم ور میرم

بعد از اون تازه میرم صبحانه میخورم

بعدشم میشینم فیلم میبینم :/

تو وبلاگ مجیکال مایند یه مطلب درباره‌ی شب بیداری خوندم ... یادم اومد که من چقد شبا رو دوست داشتم ... بازده کارام توی شب خیلی بیشتر بود ... البته اینا رو فراموش نکرده بودم ... فقط این چند وقت مجبور بودم که شب زود بخوابم و صبح زود بیدار شم (هنوزم مجبورم!)

اما از اونجایی که احساس میکنم دارم دچار افسردگی میشم، دوباره میخوام شب بیداری رو امتحان کنم!

میدونم که دارم گند میزنم به ساعت خوابم، اما حداقل میخوام برای یک ماه هم که شده دوباره همونجوری که دوست داشتم زندگی کنم

بعد از این یک ماه هم که احتمالا تغییر اساسی توی زندگیم خواهم داشت ...


برچسب‌ها: پاشم که چی شه

قدر شلدون‌های زندگیتو بدون!

یکی از خصوصیات بیگ‌بنگ اینه که هر قسمتش علاوه بر موضوعی که اسم اپیزود هم بر اساس اون انتخاب شده و در واقع تم اصلی اون اپیزود محسوب میشه، یه موضوع فرعی هم داره که به نظر من اهمیتش بیشتر از اون یکی موضوعه!

موضوع اصلی اپیزود ۲۱ فصل ۶ بیگ‌بنگ وسواس پایان‌بندی شلدونه! اما داستان فرعی که روایت میشه تفاوت نگاه پنی و لئونارده ... شوق لئونارد برای بودن کنار پنی ... با این که میدونه پنی آخرش میزنه تو ذوقش، اما تمام چیزهایی که دوست داره رو با اشتیاق خیلی زیادی برای پنی تعریف میکنه ... همه‌مون باید تو زندگی دنبال همچین آدمایی باشیم ... کسایی که برای ما ذوق داشته باشن ... توی اپیزودهای قبلی لئونارد هی از پنی می‌پرسید «هنوز دوست دخترمی دیگه؟!» ... خیلی دلم میسوخت واسش‌ :/ اما بالأخره پنی سر عقل اومد!

در واقع نکته‌ی طلایی این اپیزود این بود: «حتی قدر شلدون‌های زندگیتونم بدونید!»

 

 

 

 

سوال از خودم و از شما:

واسه چه چیزی انقد ذوق داری که به خاطرش تک‌تک سلول‌های بدنت به وجد بیاد؟!


برچسب‌ها: شلدون , ذوق

من رو پُک میزنی آروم ... خرابم میکنی از سر

من تو عمرم کلا دو تا سیگار نصفه کشیدم ...
که هر دوبار سیگاری بود که از روی لبای دختری که دوسش داشتم برداشتم
در این حد پسر خوبیم :)
.
.
.
دارم کتاب "جستارهایی در باب عشق" رو میخونم
یه قسمتش نوشته:
«جذاب‌ترین افراد آن‌هایی نیستند که اجازه می‌دهند فورا با آن‌ها صمیمی شویم (خیلی زود نمک‌نشناس می‌شویم)، یا کسانی که هرگز اجازه نمی‌دهند به آن‌ها نزدیک شویم (خیلی زود فراموششان می‌کنیم)، بلکه کسانی هستند که می‌دانند به چه نحو و دقیقا به چه میزانی امید و نومیدی را مدیریت کنند.»
.
.
.
همیشه به رفیقم میگم نمیدونم چرا همه من رو به چشم برادری نگاه میکنن :))
(با تشکر از آقای دوباتن) الآن دلیلش رو میدونم ... اشتباه من اینه که خیلی زود صمیمی میشم ... و زیادی از حد پا روی خودم میذارم
.
.
.
.
اونی که انقد دوسش داشتم که به خاطرش سیگار کشیدم چی شد؟
هیچی
همون بود که انقد دوسم نداشت که حتی حاضر نشد در جواب دوست داشتنم بگه مرسی!


برچسب‌ها: سیگار , چس‌ناله , آلن‌دوباتن , جستارهایی در باب عشق

چرا نفس می‌کشی؟

امروز یه مطلب خوندم درباره‌ی دلایل عزاداری کردن ...

نوشته بود ما آدما نیاز داریم به همدردی ...

این که یه نفر عزیزشو از دست میده، ولی وقتی به امام‌ها نگاه میکنه و میبینه اونا هم همین مصیبت‌ها رو با شدت بیشتر دیدن، باعث میشه احساس تنهایی نکنه.

این که توی شرایط سخت تصور کنی تنها نیستی ... این که توی قرآن آیه‌ی "ان مع العسر یسری" داریم ... همه‌ی اینا باعث میشه روحیه‌ی بهتری داشته باشی.

درست میگه ...

دین از نظر روحی میتونه به آدم خیلی کمک کنه.

یکی مثل من که هیچ ایمانی به هیچ دینی نداره، سردرگم میمونه تو این دنیا ... تا وقتی که یه دلیل واسه خودش پیدا کنه ... یه دلیل واسه آرامش ... یه دلیل واسه ادامه دادن ...

از طرف دیگه، انسان ذاتا تنهاست ... پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر ... همه‌شون یه روزی میرن ... تا حالا به این فکر کردی که چه جوری میخوای با این حجم از تنهایی کنار بیای؟

(خیلی تلخش کردم! حقیقتش حالم زیاد خوش نیست ... ولی یکم برگردیم عقب‌تر ...)

سوال این بود ... برای یه نفر که دین نداره، خدایی نداره ولی دلش نمیخواد بدون قید و بند زندگی کنه و چارچوب‌های خاص خودش رو توی زندگی داره، چه جوری باید با این تنهایی کنار بیاد؟

لفظ "قید و بند" باعث گمراهی ذهن خودم شد! ... باید شفاف‌سازی بشه ... حتی کسی که قید و بندی نداره و سعی میکنه هر روز تنهایی خودش رو با یک آدم جدید پر کنه هم یه روز از این زندگی خسته میشه و اتفاقا تنهایی رو شدیدتر حس خواهد کرد!

پس، سوال رو باید تغییر بدم ... کسی که اعتقادی به خدا و هیچ دینی نداره، چه جوری میتونه تنها نمونه؟!

تنها جوابی که خودم برای این سوال دارم اینه که از فکر کردن به آینده پرهیز کنیم و بدون توجه به این که پارتنرمون هم یه روزی ما رو ترک خواهد کرد، یک رابطه‌ی عاطفی برای خودمون داشته باشیم.

منتظر خوندن جواب‌های شما بی‌دین‌های عزیز برای فرار از تنهایی هستم!

ذکر این نکته هم الزامیه که نیاین بگین خوب تو که میگی دین خوبه چرا دین نداری! من نگفتم دین خوبه، گفتم دین تو این مورد خوبه ... بعدشم، خودم تا ته دین رو رفتم و برگشتم ... وقتی من 18 سالم بود کسی مسلمون‌تر از من روی کره‌ی زمین زندگی نمیکرد اصن :))

 

 

 

 

 

پ.ن:

قرار بود متن یه جور دیگه پیش بره!

همون وسطا هم گفتم حالم زیاد خوش نیست، اومده بودم به اونایی که یکیو تو زندگیشون دارن که باعث میشه به خودکشی فکر نکنن و به ادامه دادن به این زندگی کوفتی تن بدن تبریک بگم!

و البته به اونایی که همچین آدمی رو دارن ولی بازم چس‌ناله میکنن فحش بدم.

و در آخر به اونایی مث خودم که همچین آدمی رو ندارن بگم یه دلیل واسه نفس کشیدن پیدا کنین. خودم تنها دلیلی که در حال حاضر دارم اینه که بتونم به مدت 24 ساعت توی پاریس نفس بکشم و بعد با خیال راحت بمیرم!

داگِ بلکِ افسردگی

متأسفانه وقتی رفتم تو غار یادم رفت در رو ببندم و سگ سیاه افسردگی هم همراهم اومده تو :/

الآنم ایستاده جلوم، داره واق‌واق میکنه و دم تکون میده ... یکم دیگه لوندی کنه با کمال میل به آغوش میکشمش

 

 

 

- استاد جان، عن‌آقا! چرا جواب نمیدی آخه؟

- اون یکی استاد، بزرگوار، تو کی انقد درس دادی؟! حداقل الآن بکش بیرون دیگه

- کرونا، تف تو روحت ... اگه تو نبودی استاد نمیتونست تو صورتم نگاه کنه و سین بزنه ولی جواب نده که :/

باگ خلقت - نظافت

یکی دیگه از باگ‌های خلقت همین مقوله‌ی نظافته

ناموسا تو که میگی احسن‌الخالقینی، نمیشد یه جوری خلق کنی که انقد به نظافت نیاز نباشه؟ روزی دو بار میرم حموم ولی بازم احساس میکنم بو عرق میدم :/

یا مثلا وجود کلیه و مثانه خودش یه باگه ... نمیشد یه جوری خلق کنی که کلا دستشوییمون نگیره؟ :/

مو هم که دیگه هیچی ... هر روز باید مرتبش کنی و کلی بهش رسیدگی کنی ... آخرشم همش میریزه :/

یا مثلا ناخن ... چرا باید رشد کنه؟! چرا دندون رو اگه بکشی دیگه رشد نمیکنه ولی ناخن باید انقد رشدش زیاد باشه؟! :/


برچسب‌ها: باگ‌های‌خلقت

عاشقیِ یه نفره

رمزدار شد!


ادامه نوشته

باگ خلقت - عشق

یه ژانر جدید رو شروع کنیم به نام "باگ‌های خلقت"!

چند وقته که وقتی به خودم و به اون نگاه میکنم، میگم "وات د هل؟!" ... واقعا یادم نمیاد چرا دوسش داشتم! :/

هیچیمون شبیه هم نیست ... اون کلا توی یه دنیای دیگس ... علاوه بر این، بعضی از رفتاراش رو واسه هرکی تعریف کردم پشماش ریخت! حتی کسی که کلا هیچ چارچوبی هم تو زندگیش نداشته باشه، یه سری کارا رو نمیتونه بپذیره ... مثلا این که جلوی روی صمیمی‌ترین رفیقت با دوس پسرش لاس بزنی!

بگذریم ...

به نظرم یکی از بزرگترین باگ‌های خلقت عاشق شدنه ... به قول کیارستمی: "عشق ینی دوس داشتنِ زیاد ... و هرچیزی زیادش بده!"


برچسب‌ها: باگ‌های‌خلقت

نوه میخوان!

چند روز پیش مامانم از بیرون اومد، گفت پسر فلانی نامزد کرده!

گفتم به سلامتی ...

گفت پسر همسایشونم عقد کرده!

گفتم مبارک باشه ...

بعد گفت کاش ما هم الآن عروس داشتیم :/

ازونورم بابام به من گفت عه فلانیا ازدواج کردن، تو میخوای چیکار کنی؟!

گفتم هیچی دیگه ... منم منتظرم دانشگاه باز شه ... بعدش فورا با یکی ازدواج میکنم

بعد باز مامانم ادامه داد ینی عروسمون از یه شهر دوره؟! :|

گفتم دیگه چاره‌ای نیست! فقط همون یه نفر هست که بتونم بگیرمش

امروزم دوباره مامانم داشت از مزایای ازدواج تو سنین جوانی برام میگفت! میگفت ببین چه خوبه زود ازدواج کنی، زودم بچه‌دار شی، با نوه‌هامون بازی کنیم :/

یه رفتار دیگه‌شم اینه که جدیدا وقتی میبینه دارم پشت تلفن با یه دختر حرف میزنم، نه تنها چیزی نمیگه، بلکه یه لبخند رضایت هم تو چهره‌ش میبینم :/ حتی چند وقت پیش میگفت عکس عروسمونو نشون بده قیافشو ببینیم حداقل :))))

نمیدونم در یه پسر 25 ساله که نه کار درست حسابی داره، نه پول داره، نه سربازی رفته و نه حتی دوس دختر داره و امید به زندگیشم ماشالا هزار ماشالا زیر صفره چی دیدن که انتظار دارن سریعا واسشون نوه درست کنم!

به عنوان آدمی که همیشه تنها بوده، در حال حاضر شلوغ‌ترین دوران زندگیمو تجربه می‌کنم ... کلی رفیق رنگارنگ دارم! از اقصی نقاط کشور!

تا همین یک سال پیش، تعداد رفیقای صمیمیم تو کل عمرم کمتر از انگشتای یه دست بود، اما الآن چنتا رفیق صمیمی دارم، کلی رفیق معمولی و کلی آدم جدید توی زندگیم

توی این یه سال خیلی چیزا تغییر کرد و همین تغییرات باعث به‌وجود اومدن شرایط جدیدم شدن ... دانشگاه جدید، شهر جدید، صدای جدید، افکار جدید و ...

همیشه خودمو به عنوان یه آدم درونگرا دوست داشتم و پذیرفته بودم ... اما حالا دور و برم خیلی شلوغ شده ... الآن روزی نیست که حداقل با دو سه تا از رفیقام حرف نزنم ... اونم به مدت طولانی! اما قبلا گاهی پیش میومد که حتی هفته‌ها با هیچکس جز خانوادم صحبت نمیکردم ... نمیدونم ... شاید واقعا برونگرا شدم!! چون جدیدا خیلی حرف میزنم! البته برونگرا که قطعا نشدم ... فقط درونگراییم کمتر شده انگار :/ (اصن نمیدونم همچین چیزی ممکنه یا نه!)

به خاطر همین یکم با خودم تو جنگم ...

حالم خوبه ها! ... کسایی رو دارم که باهاشون حرف میزنم ... باهام حرف میزنن ... هیچ تعارفی هم بینمون نیست ... بدون خجالت و مخفی‌کاری خود واقعیمون هستیم ...  و این فوق‌العادس ...

اما

همون کرم همیشگی که دوس داره تو مخت بره و احساس گناه رو بندازه به جونت، سراغ منم اومده ...

میگه تو داری از خودت دور میشی ...

و من اصلا دوست ندارم راست بگه ...


برچسب‌ها: گرفتارِ ‌بُبُستیم
فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ