از وقتی که یکم عقل و شعور پیدا کردم، تا سن ۲۳ سالگی به معنای واقعی کلمه تنها بودم ...
از ۲۳ تا ۲۴ تصمیم گرفتم دنیامو تغییر بدم ... خواستم اجتماعیتر شم ... آدمتر شم!! ... کسایی که من رو از قبل از ۲۳ میشناسن، میتونن شهادت بدن که چقدر تغییر کردم ...
اما ... الآن که حدودا یک سال و نیم از آغاز تصمیمم به تغییر گذشته، حس خوبی ندارم ...
چندتا سؤال از خودم میپرسم ...
توی این یک سال، آیا از نظر اخلاقی آدم بهتری شدم؟ (فکر کنم کمکم دارم رو به افول میرم!)
توی این یک سال، آیا از نظر اجتماعی آدم بهتری شدم؟ (بله)
توی این یک سال، آیا از نظر روحی و ذهنی به آرامش بیشتری رسیدم؟ (به هیچ وجه)
توی این یک سال، آیا تونستم به چیزایی که میخواستم برسم؟ (تا حدودی، اما قابل قبول نبود)
...
توی این یک سال، بیشترین تغییر مثبتی که داشتم از نظر اجتماعی و شخصیتی بود ... خیلی راحتتر با دیگران ارتباط برقرار میکنم ... خیلی راحتتر تصمیم میگیرم ... قاطعتر صحبت میکنم ... اتفاقات مختلفی رو تجربه کردم که باعث شد پختهتر بشم ...
اما ...!
بیشترین تغییر منفی رو از نظر روحیات درونی داشتم ... من عاشق تنهایی بودم، اما تنهایی رو از خودم دریغ کردم ... در واقع توی تنهایی خودم شاد بودم ... تنها بودن رو خیلی خوب یاد گرفته بودم ... اما تصمیم گرفتم از دایرهی امنم خارج شم ... منتها نتونستم جایگزین تنهایی رو پیدا کنم ... این دفه توی جمع تنها شدم! (چقد کلیشهای :/ ببخشید)
این روزا آهنگ "همراه خاک اره" چاوشی رو زیاد گوش میدم ... خودپسند نیستم! ... اما یه قسمت از این آهنگ رو باید سر لوحهی ادامهی زندگیم قرار بدم ... اونجا که میگه:
"از نردبان بودن ... بسیار غمگینم
از آسمان بودن ... بسیار غمیگنم
تمرین کنم باید، دیوار بودن را!"
.
.
.
.
.
انسان تنها به دنیا میاد ... تنها میمیره ... این وسط یه سری تلاش مذبوحانه واسه تنها نبودن انجام میده! ... من یه سال تلاش کردم، اما تنهاتر شدم ... زود جا میزنم، نه؟! :))
برچسبها:
چسناله
,
تنهایی