Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم؟

چند روزه احساس رهایی عجیبی دارم ...

طرح اولیه‌ی سمینارم رو تحویل دادم و تا وقتی جواب استاد بیاد تقریبا بیکارم!

روابطم رو خیلی خوب دارم مدیریت میکنم

کارهایی رو انجام میدم که واقعا دوست دارم

فیلم میبینم

موزیک گوش میدم

درباره‌ی موضوعاتی حرف میزنم که مورد علاقمه

آدمای سمی اطرافم خیلی کمرنگ‌تر از قبل شدن

آدمای خوب اطرافم کم‌کم جایگاهشون تثبیت میشه

و واقعا حس خوبی دارم!

توی این چند روز مدام این سؤال داره توی ذهنم تکرار میشه ... "بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم؟!"


برچسب‌ها: حال خوب

یادته؟!

یکم خطر اسپویل بیگ‌بنگ! فقط یکم!

 

 

 

"اون کاملا فراموش کرده که زمانی که اون بالا بود چقدر حال بدی داشت ... دقیقا مثل من، زمانی که دلم برای هندوستان تنگ میشه!"

این دیالوگ راج درباره‌ی هاوارده ... وقتی که هاوارد میخواد دوباره بره فضا!

ما آدما توی یادآوری خاطرات کاملا تسلیم مغزمونیم ... یعنی هرچیزی که اون دلش بخواد رو به یادمون میاره ... مثلا، اگه شما از یه نفر خوشت بیاد، کل خاطرات بدی که با اون طرف داری رو میریزه دور و فقط خاطرات خوب رو میاره جلوی چشات ... یا اگه از یه نفر بدت بیاد، هرچقدم که باهاش خاطرات خوب داشته باشی و در گذشته بهت خوبی کرده باشه، همه رو میذاره کنار و فقط کارای بدش رو میاره جلوی چشات ... به همین علت نوشتن اهمیت پیدا میکنه ... اگه هر اتفاقی که میفته رو همون لحظه یادداشت کنیم، خطر این فراموشی‌ها خییلی کمتر میشه ... البته تعریف کردن اون اتفاق برای یه نفر دیگه هم میتونه خیلی مفید باشه ... این جوک رو خیلی شنیدیم ... "هر کسی باید یه رفیق داشته باشه که وقتی میخواد به دوست‌پسر/دوست‌دختر سابقش پیام بده، جلوشو بگیره" ... این رفیق همون کسیه که در جریان اتفاقات اون رابطه بوده ... همون کسیه که میدونه طرف باهات چیکار کرده ... ولی تو خودت نمیدونی ... یعنی فراموش کردی!  ... نه، فراموش هم نکردی ... فقط دوست نداری به خاطر بیاری! ... اینجا باید یه نفر باشه که همه‌ی کارهای بدی که در حقت کرده بود رو بکوبه تو فرق سرت ... اصلا نباید آدم منصفی باشه! لازم نیست خوبیاشو بگه ... چون خوبیاشو خودت به اندازه‌ی کافی بزرگ کردی! ... فقط باید بدیاشو بیاره جلو چشات ... دقیقا مثل کاری که برنادت و راج برای هاوارد کردن ...

قسمت بعدی دیالوگ، من رو برای انجام کاری که توش مصمم نیستم مجاب میکنه ... توی دوره‌ای که همه به فکر رفتن از ایرانن، در حال حاضر من یه تعداد از شرایط لازم برای رفتن رو دارم ... توی یه دانشگاه خوب درس میخونم، دارم روی یه فیلدی کار میکنم که میشه توی این فیلد مقاله داد و در نهایت اپلای کرد و دیگه برنگشت! اما ... با این که هنوز حتی تصمیم قطعی برای تلاش کردن برای رفتن نگرفتم، دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه ... سختی‌های زندگی توی یه کشور دیگه رو کاملا میتونم تحمل کنم ... تنهایی برام مسئله‌ی خاصی نیست ... اما گاهی فکر میکنم شاید زندگی توی ایران اونقدا هم بد نباشه! شاید همون قسمت مغزم که از ایران خوشش نمیاد داره فقط بدی‌هاشو بهم نشون میده ... ولی خوب راج با این حرفش متقاعدم میکنه که باید رفت ... رفتن از ایران احتمالا خیلی از آرزوهای من رو میکشه، اما میتونه یه تجربه‌ی فوق‌العاده هم باشه ... به هر حال، احتمالا همیشه راه برای برگشت وجود داشته باشه! فقط باید مسیر رفت رو ساخت


برچسب‌ها: بیگ‌بنگ‌تئوری , فراموشکارترینیم

شمعدونی

بیای و بخندی

تا باز خنده‌هاتو

مث شمعدونی

بذارم رو طاقچه


برچسب‌ها: شمعدونی

پرواز کن

" بزار یه حقیقتی بهت بگم : 

90 درصد از افکار منفی که تو ذهنت هستند حقیقت ندارن . 
نه قراره اتفاق بیوفتن ، نه در حال اتفاق افتادن هستن و نه اصلا درستن . همشون الکی و اشتبان . توهم و فکرای بدن .
برو .
به دل ماجرا بزن و پرواز کن . 
هیچ اتفاقی بدی برات نمیوفته .
زندگی کن  .
تو فقط الکی نگرانی . 
دستات رو باز کن و بزن به دل ماجرا "

 

از کانال تلگرام: Beautiful_You

ask me

از اونجایی که امشب بعد از مدت‌ها حالم واقعا خوبه و خوشحالم، هر کسی یه کاری بهم بگه تا واسش انجام بدم!

میخواید سؤال بپرسید، با صداقت کامل جواب میدم!

تو مسئله‌ای که حس میکنین توانایی دارم و کمک میخواین، درخدمتم

خلاصه هرچی هست بگین!


برچسب‌ها: حال خوب

silver linings playbook

واقعا فوق‌العاده بود!

همین!

 

 

 

"بذار بهت بگم، میدونم دلت نمیخواد به حرف پدرت گوش کنی ... منم به حرف پدرم گوش نکردم، ولی دارم بهت میگم، تو باید به نشونه‌ها توجه کنی ... وقتی زندگی به یه همچین لحظه‌ای میرسه گناه کردی، اگه درست فکر نکنی ... دارم بهت میگم، گناه کردی اگه تصمیم درستی نگیری ... و تا آخر عمرت مث خوره میفته به جونت ... توی این لحظه، با چالش بزرگی توی زندگیت روبرو شدی ..."

(دیالوگ رابرت دنیرو توی یکی از سکانس‌های این فیلم)

 

همه‌مون از این لحظه‌ها تو زندگیمون داشتیم و خواهیم داشت ... از اون لحظه‌ها که درست درکشون نکردیم و درست واکنش نشون ندادیم و هنوز که هنوزه مث خوره داره مغزمون رو میخوره ...


برچسب‌ها: فیلم , رابرت دنیرو , جنیفر لارنس , بردلی کوپر

سمینار

خوب استاد جوابمو داد و گفت موضوعت جوریه که همین تعداد کافیه :))

عزیز دلم از اول همینو بگو خب!

رسما به مرگ میگیرن که به تب راضی بشی :/


برچسب‌ها: سمینار , دانشگاه

سمینار

مرور ۴۰ تا مقاله واسه سمینار زیاد نیست؟!‌

تا الآن ۵۳ صفحه نوشتم و فقط ۲۲تا مقاله مرور کردم :|

(استاد گفته ۴۰تا)


برچسب‌ها: سمینار , دانشگاه

جلای روح! (مهستی - دلم تنگه)

یه موزیک از مهستی گوش کنید بشوره ببره


برچسب‌ها: مهستی

داستانت تموم نشده

جدیدا دارم سخنرانی‌های تد رو گوش میدم ... یه کتگوری داره به این اسم:

Talks to remind you that your story isn't over (کلیک کنید لینکش باز میشه!)

کلا ۸تا ویدیو داره توی این پلی‌لیست ... اما هر ۸تاش حس فوق‌العاده خوبی بهم داد

پیشنهاد میشه


برچسب‌ها: تد , TED

چس‌ناله چهارم

از وقتی که یکم عقل و شعور پیدا کردم، تا سن ۲۳ سالگی به معنای واقعی کلمه تنها بودم ...

از ۲۳ تا ۲۴ تصمیم گرفتم دنیامو تغییر بدم ... خواستم اجتماعی‌تر شم ... آدم‌تر شم!! ... کسایی که من رو از قبل از ۲۳ میشناسن، میتونن شهادت بدن که چقدر تغییر کردم ...

اما ... الآن که حدودا یک سال و نیم از آغاز تصمیمم به تغییر گذشته، حس خوبی ندارم ...

چندتا سؤال از خودم می‌پرسم ...

توی این یک سال، آیا از نظر اخلاقی آدم بهتری شدم؟ (فکر کنم کم‌کم دارم رو به افول میرم!)

توی این یک سال، آیا از نظر اجتماعی آدم بهتری شدم؟ (بله)

توی این یک سال، آیا از نظر روحی و ذهنی به آرامش بیشتری رسیدم؟ (به هیچ وجه)

توی این یک سال، آیا تونستم به چیزایی که میخواستم برسم؟ (تا حدودی، اما قابل قبول نبود)

...

توی این یک سال، بیشترین تغییر مثبتی که داشتم از نظر اجتماعی و شخصیتی بود ... خیلی راحت‌تر با دیگران ارتباط برقرار میکنم ... خیلی راحت‌تر تصمیم میگیرم ... قاطع‌تر صحبت می‌کنم ... اتفاقات مختلفی رو تجربه کردم که باعث شد پخته‌تر بشم ...

اما ...!

بیشترین تغییر منفی رو از نظر روحیات درونی داشتم ... من عاشق تنهایی بودم، اما تنهایی رو از خودم دریغ کردم ... در واقع توی تنهایی خودم شاد بودم ... تنها بودن رو خیلی خوب یاد گرفته بودم ... اما تصمیم گرفتم از دایره‌ی امنم خارج شم ... منتها نتونستم جایگزین تنهایی رو پیدا کنم ... این دفه توی جمع تنها شدم! (چقد کلیشه‌ای :/ ببخشید)

این روزا آهنگ "همراه خاک اره" چاوشی رو زیاد گوش میدم ... خودپسند نیستم! ... اما یه قسمت از این آهنگ رو باید سر لوحه‌ی ادامه‌ی زندگیم قرار بدم ... اونجا که میگه:

"از نردبان بودن ... بسیار غمگینم

از آسمان بودن ... بسیار غمیگنم

تمرین کنم باید، دیوار بودن را!"

.

.

.

.

.

انسان تنها به دنیا میاد ... تنها میمیره ... این وسط یه سری تلاش مذبوحانه واسه تنها نبودن انجام میده! ... من یه سال تلاش کردم، اما تنهاتر شدم ... زود جا میزنم، نه؟! :))


برچسب‌ها: چس‌ناله , تنهایی

هرچه بیشتر پیش میره، بیشتر متوجه میشم که انسان به معنای واقعی کلمه "تنهاست"


برچسب‌ها: تنهایی

به یک عدد انگیزه برای برخواستن از تخت نیازمندیم

حدودا یک هفته‌س که حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم

صبح آلارم گوشی رو ساعت ۷ و نیم میذارم ... بیدار میشم خاموشش میکنم و دوباره میخوابم تا نه و نیم‌ :/

نه و نیم بیدار میشم اما تا ساعت یازده از تخت بیرون نمیام و فقط با گوشیم ور میرم

بعد از اون تازه میرم صبحانه میخورم

بعدشم میشینم فیلم میبینم :/

تو وبلاگ مجیکال مایند یه مطلب درباره‌ی شب بیداری خوندم ... یادم اومد که من چقد شبا رو دوست داشتم ... بازده کارام توی شب خیلی بیشتر بود ... البته اینا رو فراموش نکرده بودم ... فقط این چند وقت مجبور بودم که شب زود بخوابم و صبح زود بیدار شم (هنوزم مجبورم!)

اما از اونجایی که احساس میکنم دارم دچار افسردگی میشم، دوباره میخوام شب بیداری رو امتحان کنم!

میدونم که دارم گند میزنم به ساعت خوابم، اما حداقل میخوام برای یک ماه هم که شده دوباره همونجوری که دوست داشتم زندگی کنم

بعد از این یک ماه هم که احتمالا تغییر اساسی توی زندگیم خواهم داشت ...


برچسب‌ها: پاشم که چی شه

قدر شلدون‌های زندگیتو بدون!

یکی از خصوصیات بیگ‌بنگ اینه که هر قسمتش علاوه بر موضوعی که اسم اپیزود هم بر اساس اون انتخاب شده و در واقع تم اصلی اون اپیزود محسوب میشه، یه موضوع فرعی هم داره که به نظر من اهمیتش بیشتر از اون یکی موضوعه!

موضوع اصلی اپیزود ۲۱ فصل ۶ بیگ‌بنگ وسواس پایان‌بندی شلدونه! اما داستان فرعی که روایت میشه تفاوت نگاه پنی و لئونارده ... شوق لئونارد برای بودن کنار پنی ... با این که میدونه پنی آخرش میزنه تو ذوقش، اما تمام چیزهایی که دوست داره رو با اشتیاق خیلی زیادی برای پنی تعریف میکنه ... همه‌مون باید تو زندگی دنبال همچین آدمایی باشیم ... کسایی که برای ما ذوق داشته باشن ... توی اپیزودهای قبلی لئونارد هی از پنی می‌پرسید «هنوز دوست دخترمی دیگه؟!» ... خیلی دلم میسوخت واسش‌ :/ اما بالأخره پنی سر عقل اومد!

در واقع نکته‌ی طلایی این اپیزود این بود: «حتی قدر شلدون‌های زندگیتونم بدونید!»

 

 

 

 

سوال از خودم و از شما:

واسه چه چیزی انقد ذوق داری که به خاطرش تک‌تک سلول‌های بدنت به وجد بیاد؟!


برچسب‌ها: شلدون , ذوق
فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ