مهرِ پاییز
۱- تنها کلمهای که این روزا از صبح تا شب توی ذهنم هست "درد"ه. شاید توی ساعاتی از روز بخندم، فیلم ببینم، آهنگ گوش بدم، اما همهی اینا همراه با درده. درد همهی تیرهای شلیک شده. درد همهی فریادهای شبانه. درد همهی مادران داغدار. درد همهی دور از وطنها. امیدوارم مُهرِ پاییز به انتهای دفتر ج.ا بخوره.
۲- توی این اوضاع وانفسا، بالأخره از پایاننامه دفاع کردم و فارغالتحصیل شدم. روز عجیبی بود! بعد از حدودا ۷ ماه یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم رو دیدم. برای دفاعم اومد و کنارم بود و کلی بهم کمک کرد. از عجایب دیگهی این روز، نیومدن استاد راهنمام بود! وقتی آموزش دانشکده گفت استاد راهنمات نمیاد و نمیتونی دفاع کنی انگار آب سرد ریختن روم. اما با این وجود، همون روز، بدون حضور استاد راهنما دفاع کردم! بعد از دفاع مسئول آموزش گفت باورم نمیشه دفاع کردی! از خود جلسهی دفاع هم اگه بخوام بگم، اینجوری بود که هیچکدوم از استادا هیچ تخصصی توی حوزهی کاری من نداشتن و کلا نمیفهمیدن که من چیکار کردم! واسه همین هیچ سوالی نپرسیدن و جلسه کمتر از ۱ ساعت تموم شد و اینجا هم دوباره آموزش پشماش ریخت و گفت رکورد سریعترین دفاع هم زدی! برای نمره هم (باز چون استادا هیچی از کارم نفهمیدن!) گفتن ببخشید که بیشتر از این نمیتونیم نمره بدیم و سقف نمره رو دادن بهم.
۳- چند روز دیگه تولد همون آدم عزیزیه که گفتم بعد از ۷ ماه دیدمش! این آدم رو مِهرِ پاییز بهمون داده؛ به خاطر همین انقدر پر مهره.
۴- زندگی مستقلی هنوز جذابیت خاصی برام نداشته. هیچکدوم از کارها و برنامههایی که داشتم رو نتونستم انجام بدم. شلوغی خیابونا از یه طرف و بیحس و حالی خودم از طرف دیگه مانع انجام کارهام طبق برنامهای که داشتم شدن.