بودن یا نبودن؟ مسئله این نیست!
چند روزه که اومدم توی خونهی جدیدم. دیگه به صورت رسمی اولین خونهی تنهایی و کاملا مستقل خودم رو گرفتم. خوشحالم؟ اااای بگی نگی! (توضیح میدم که چرا)
توی این مدت که دنبال خونه بودم یه سری چیزا رو در نظر میگرفتم. پارکینگش، طبقهش، تمیزی خونه، مسافتش تا دانشگاه خواهرم. یکی دیگه از چیزایی که در نظرم بود مسافت تا خونهی تو بود. میگفتم راحتتر بتونی بری و بیای. حتی عکس خونهها رو بهت نشون میدادم و میگفتم نظرت رو بگو، اینجا قراره خونهی خودت باشه. هرجایی رو که میدیدم بهت وویس میدادم و توضیح میدادم که چه شکلی بود. هر خونهای که میدیدم توی اون فضا برای جفتمون رؤیاپردازی میکردم. واسه همین اونجوری که باید خوشحال نیستم. اما خب، میگذره و دوباره خوشحالی برمیگرده. مثلا پریروز وسایل جدیدمو خریدم و از خریدشون خوشحالم! مبل و یخچال و ماشین لباسشویی خود آدم خیلی لذتبخشه! دلخوشی پیدا میشه خلاصه.
یه همسایهی رو مخ دارم اینجا که خدا رو شکر داره میره. همین یکی دو روز دیگه اثاثکشی میکنه و میره. نمیدونم همسایههای دیگه چهجوری باهاش تا میکردن. توی پارکینگ یه ماشین، سهتا موتور، یه دوچرخه، یه شلنگ ۶ متری، یه لاستیک و یه واکر گذاشته. عملا پارکینگ رو مال خودش کرده و بعد تازه به من میگه پارکینگ شما مزاحمه! آخه مردک اگه نمیخواستی بری که درستت میکردم! این دو سه روز رو تحملت میکنم و بعدش من میدونم و نفر بعدی.
این که همه به من میگن منطقی هم جالبه؛ حتی کسی که احساسیترین ورژنمو دیده! شاید من واقعا زیادی منطقیام. اما باید بدونی که من رفتارم منطقیه، اما تفکرم اونقدرا منطقی نیست. وقتی صبح بیدار شی بگی "من دوستت ندارم، خدافظ" منطقم نمیگه "خب دوستت نداره و گفته خدافظ، منطقیه دیگه! قبول کن و کنار بیا". منطقم میگه چی کم گذاشتی براش؟ چیکار باید میکردی که نکردی؟ آهان فلانجا باید فلان کار رو میکردی، ریدی!
بودن یا نبودنت مسئله نیست، چهجوری بودن یا چهجوری نبودنت مسئلهست.
برچسبها: خونهی جدید