Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

خاک ثمر نداده رو چه‌جور میشه ول کنم؟

دیشب نمایش "بمون، بخون، بخندون" رو دیدم. بهش نمره‌ی ۵ از ۱۰ میدم؛ اما الآن نمیخوام نمایش رو نقد کنم. میخوام درباره‌ی موضوع نمایش بنویسم. نمایش درباره‌ی سختی زندگی هنرمندها و بازیگرها بود. دوتا هنرمند سیاه‌باز که قبل از انقلاب داشتن کارشون رو میکردن اما کم‌کم زمونه طوری چرخید که کارشون مختل شد و حتی به زندان افتادن. خودشون داشتن توی زمان حال این داستان رو برای پسراشون تعریف میکردن و میخواستن پسراشون رو از مهاجرت منصرف کنن. هرچند که آخر نمایش خیلی آبدوغ‌خیاری تموم شد (!) اما موضوع و روایت نمایش رو دوست داشتم. مهاجرت، برای من همیشه غم‌انگیز بوده و هست. حتی وقتی توی خیابون راه میرم یا توی مترو ایستادم و میشنوم که یه نفر میگه "ویزام اومد و دارم میرم" به شدت غمگین میشم. ولی متأسفانه همه یا میخوان برن یا حداقل بهش فکر میکنن. توی این شرایط نمیدونم چه‌جوری میشه موند و خوند و خندوند. کارگردان نمایش هم البته نمیدونست و واسه‌ی همین آخر نمایش ماسمالی شد!

گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی
رفیق و خونواده رو چه‌جور میشه ول کنم؟
دوباره - سفرناک

فکر کن 99.99 درصد جمعیت دنیا غیب شدن و فقط من موندم

آمارگیر وبلاگ