۵ دقیقه با دوست!
چند روزیه که اومدم خوابگاه ...
دوشنبه بعد از نزدیک به یک سال رفتم دانشگاه! ... انقدر سوت و کور بود که دلم بدجوری گرفت ... شب شده بود، حدودای ساعت ۶ ... داشتم تو دانشگاه قدم میزدم و با هر قدمی که بر میداشتم غم عالم مینشست روی دوشم! درختا رو هرس کرده بودن و همینجوری ریخته بودن رو زمین ... چراغای خیلی کمی روشن بود ... هیچکس، مطلقا هیچکس توی دانشگاه نبود! همهی اینا باعث شد که به خودم فحش بدم که چرا اومدی دانشگاه اصن؟! و در نهایت تنهایی انقدر فشار آورد که همون لحظه تصمیم گرفتم اولین دختری رو که ببینم بهش پیشنهاد بدم :)) ولی خوب اولین دختری که دیدم از دوستان بسیج بود که در سوگ شهادت حضرت فاطمه نشسته بود و دیگه این قضیه هم کنسل شد
همون موقع که دلم گرفته بود، دلم به این خوش بود که امشب تولد یکی از بهترین رفیقامه! و با این که از همدیگه کیلومترها دوریم، ولی دلخوش بودم که ساعت ۰۰:۰۰ شب باهاش صحبت میکنم! و خوب دلخوشیم هم واقعی بود :) ساعت ۰۰:۰۵ کل غم اون روز شسته شد و رفت!
همون روز بود که با خودم گفتم دیگه هیچوقت نمیام توی دانشگاه بمونم! اما، فرداش یکی از رفیقام گفت دانشگاهم! و خوب مگه میشد نبینمش؟! به همین خاطر، سهشنبه هم مجددا رفتم دانشگاه ... اما سهشنبه نهتنها غمگین نبود، بلکه خیلیم به من خوش گذشت!
امروزم که چهارشنبهس ... و مجددا حالم خوبه! چون فهمیدم تولد یکی دیگه از دوستامه ... این روزا دوستام حس مثبت خیلی زیادی به زندگیم تزریق کردن ... واقعا اگه نداشتمشون، زندگیم خیلی سخت میشد
در کشت گمان، هر سبزه لگد کردم. از هر بیشه، شوری به سبد کردم.
بوی تو میآمد، به صدا نیرو، به روان پر دادم، آواز در آ سر دادم.
پژواک تو میپیچید، چکه شدم، از بام صدا لغزیدم، و شنیدم.
"سهراب سپهری، شرق اندوه"
پژواک جان، تولدت مبارک
برچسبها: حال خوب , دانشگاه , تولد