صبح شنبه را با بیخوابی آغاز کنید
سگ تو اون ماشینی که ۴ صبح نیم ساعت آژیر میکشه و صاحبش نمیاد خاموشش کنه.
سگ تو اون ماشینی که ۴ صبح نیم ساعت آژیر میکشه و صاحبش نمیاد خاموشش کنه.
- جواب آزمایشم رو گرفتم. به قول تراپیست، دومین بار هم از سرطان جستم و امیدوارم سومین باری در کار نباشه :) دکتر گفت یه قارچ خیلی ساده و مرسومه که نه خطری داره و نه مسریه و صرفا هست! باید قرص بخورم و پماد بمالم تا از بین بره.
- هفتهی گذشته یه روز رفتم کارگاه عطرسازی. تجربهی باحالی بود. عطری که ساختم انقدر خوب شد که استاد گفت این ارزش تولید دوباره داره؛ ترکیب نوتهاش رو نگه دار و برامون بفرست تا دوباره برات تولید کنیم!
- اجراهامون هم خوب بود. هنوز هیچ حسی رو بهتر از حس روی صحنه بودن تجربه نکردم. هر بار که اتفاق میفته بند بند وجودم به وجد میاد و از اعماق قلبم خوشحال میشم. فقط حیف که کم اتفاق میفته.
- دیشب با دوستم صحبت میکردم، میگفت خستهست و حوصلهی هیچی رو نداره. به فکر زندگی خودم افتادم. تغییری که توی این مدت داشتم اینجوری بوده که برای خوشحالی تلاش نمیکنم و در واقع همون جملهی کلیشهای "از مسیر لذت ببر" رو زندگی میکنم. قبلا فکرم این بود که حتما باید سالی ۲۰تا کار انجام بدم، اما الآن از تماشای سریال در حین خوردن غذا بیشترین لذت رو میبرم! نمیدونم تأثیر تراپیه یا ۳۰ سالگی، اما هرکدوم هست دستش درد نکنه. از این مدل خیلی راضیترم.
این آهنگ در عین حال که وایب خوبی داره ولی متنش خیلی تلخه. مخصوصا Now I’m looking for you, or anyone like you. تلاش بیهودهای که هیچوقت قرار نیست به سرانجام برسه.
چندتا مغازه (مکان) محبوب توی تهران دارم:
- بستنی لوتوس
- کافه هاگ
- موچیکوی اوپال
- پارک ملت
- خیابون ایرانشهر و دور و برش
- ترشیفروشی توی نیایش مال
دیروز رفتم از این آخریه ترشی انبه بگیرم، خانومه منو دید گفت بهبه مشتری ترشی انبهمون :))
دلم برای پارک ملت خیلی تنگ شده. دوست دارم دوباره برم اونجا قدم بزنم؛ اما تنهایی نه. واسه همینم بیشتر از ۲ ساله که نرفتم. اما شاید این آخر هفته طلسمش رو بشکنم.
امروز رفتم برای نمونهبرداری و سایر کارها. نمیدونم من ساده و مثبتاندیشم، یا واقعا دنیا کمکم شگفتزدهم میکنه :)) از در خونه که رفتم بیرون اینجوری بودم که خب میرم اونجا میخواد یه ذره از پوستم رو با یه تیغ یا سوزن کوچولو بِکَنه و تازه گفت بیحسی هم میزنه و اصلنم درد نداره. پامم که درد و عوارض نداره دیگه (هیچ ذهنیتی نداشتم که کرایو چه شکلیه). رسیدم کلینیک، رفتم تو اطاق عمل، خوابیدم، دکتر گفت خب ببین الآن اینجا رو بیحسی میزنم و بعدش اندازهی یه عدس از پوستت رو برمیداریم و آخرشم بخیه. ۱۰ روز دیگه هم بیا بخیههاتو بکشیم. توی این مدت هم یه پماده که باید بزنی و پانسمان هم خودت مرتب عوض کن. خلاصه، از یه سوزن کوچولو رسیدیم به یه پانچ بزرگ و بخیه و خونین و مالین شدن! رسیدم خونه یه لحظه پانسمان رو برداشتم ببینم زیرش چه خبره دیدم بلهههههه چهههه خبررههههه! تصویرسازی نمیکنم که تویی که میخونی حالت بد نشه.
بعد نوبت پام شد. پرسیدم این با یه جلسه تموم میشه دیگه؟! گفت معمولا که نه، ما انجام میدیم و دفعهی بعد که اومدی چک میکنیم اگه خوب شده بود که هیچی اگه نشده بود دوباره انجام میدیم. گفتم خب باشه. بعد گفت ببین ممکنه پات تاول بزنه، تاول گنده بزنه و مجبور شی با سوزن بترکونیش :/ ممکنه خیلی درد بگیره و مجبور شی قرص مسکن بخوری :/ پانسمانش رو ۲۴ ساعت دست نزن و روزی دو بار پماد بزن :/ تصورم این بود یه دیقه یه چیزی میزنن به انگشت پام و یخ میکنم و بعدش خوب میشم. اما خیر، یه دیقه اون چیزه رو زد ولی به جای خنک شدن درد داشت! بعدش بوی کز خوردن کلهپاچه اومد. در نهایت پانسمان کرد و الآن نمیدونم زیرش چه خبره :/
در نهایت، با همین وضع که پام میلنگید و پهلوم بیحس بود نمونه رو داد دستم گفت ببر فلان آزمایشگاه. توی شیشه رو نگاه کردم دیدم یه چیز استوانهای توی آب غوطهوره :))) پوستم بود :)))) یعنی الآن همونقدر سوراخ شدم :)))) تا اینجاش رو فان گفتم، ولی توی آزمایشگاه پاتولوژی فضا خیلی بیروح بود. فکر کنم غمگینترین جایی که تا حالا رفتم همینجا بود. آدمایی که با دلهره منتظر نتیجهی آزمایششونن. هیشکی نمیخندید. امیدوارم گذر هیچکس به اونجا نیفته.
این رو یادم رفت بگم، تو اسنپ که داشتم به سمت آزمایشگاه میرفتم به این فکر میکردم که واقعا هرچیزی یه تجربهست. مثلا تا حالا بخیه نخورده بودم که آنلاک شد :) این تجربه هم میگذره و آخرش منم که لولآپ میشم.
یادش بخیر قبلنا که میرفتیم دکتر، دکتر میگفت چیزی نیست و نهایتا دوتا قرص و شربت میداد برمیگشتیم خونه. ولی جدیدا هروقت میرم دکتر مبنا رو میذاره رو این که دارم به فاک میرم مگر این که خلافش ثابت بشه. یه سری لکه روی بدنم هست، ۱۰ سال پیش رفتم دکتر گفت چیزی نیست قارچه احتمالا. یه پماد و یه شامپو داد. امروز بعد از ۱۰ سال رفتم دکتر گفتم دوباره نشون بدم ببینم شاید علم پیشرفت کرده باشه بشه پاکشون کرد. دکتر تا دید انگار جن دیده باشه گفت بیا بریم اون اتاق. رفتیم اون اتاق، چراغا رو خاموش کرد توی یه نور آبی نگاه کرد و گفت باید نمونه برداریم ببری آزمایشگاه :/ منی که از رو شکمسیری رفته بودم دوتا پماد بده بمالم به خودم اینا کمرنگ شن الآن باید برم بیحسم کنن و پوستمو بکنن بذارن تو شیشه و بگن فلان درد رو داری :/
بعد پام رو بهش نشون دادم، گفتم میخچه دارم. نگاه کرد گفت این که میخچه نیست زیگیله :/ واگیر هم داره اصلا نباید دستکاریش کنی. تازه برش هم داریم ممکنه جاهای دیگه در بیاد :/ یه نوبت میذارم برات بیای برش داریم.
بعد موهامو نشون دادم، گفت اوه اوه چرا کف سرت انقدر قرمزه؟! گفتم چمیدونم والا، من فقط میخواستم موهام بیشتر نریزه و یکم پر بشه.
دکتره اینا رو که میگفت خودش میگفت استرس نگیریا، چیزی نیست یه نمونهبرداری سادهست! بعد من میگفتم نه بابا اوکیم. استرس برا چی؟! یاد آقای همساده افتادم. توی محاق دست و پا میزد ولی میخندید :)
پارسال که رفتم دکتر و گفت احتمال داره سرطان داشته باشی خیلی برام سخت بود. نمیدونم با چه کلماتی میشه توصیفش کرد. اینجوری بودم که خب به درک! زودتر بمیرم هم مهم نیست. اما امروز که دکتر گفت نمونه برداریم (اصلا اسمی از سرطان نبرد) من دوباره توی ذهنم سرطان اومد. اما این بار با خودم گفتم نه ایشالا که نیست! هنوز که چیزی معلوم نیست. تازه اگه باشه هم خوب میشی. امروز خودم رو بیشتر از قبل لایق زنده بودن میدونم.
یه رفیق سوپر استرسی دارم، دیشب ساعت ۱۱ زنگ زد گفت آمادهای دیگه؟
گفتم آمادهی چی؟
- مگه نشنیدی؟
+ چیو؟
- امشب قراره بزنن
+ مگه هرشب نمیزنن؟!
- نه امشب قراره بد بزنن
+ نه نشنیده بودم، الآنم نشستم تو کافه دارم غذا میخورم و واسه هفته بعد تور رزرو میکنم :))
- خیلی خوبی تو. برو باک رو پر کن که آماده باشیم. اگرم برق رفت نیم ساعت بعد از شروع جنگ سر باقری باش!
+ ول کن این داستانا رو، هر وقت زد یه فکری به حالش میکنیم.
بعد از این تماس، منی که خودم رو از اخبار و حواشی جنگ دور نگه میدارم، استرس گرفتم و زمین و زمان رو فحش میدادم.
این هفته قراره توی یه سالن ۴۰۰ نفره اجرا داشته باشم. تا حالا تجربهی این تعداد رو نداشتم و بزرگترین سالنهای قبلی نصف این بودن. دیروز رفتم سالن رو دیدم، جوی که توی سالن هست بینظیره. دل تو دلم نیست برای اجرا :) خیلی خوشحالم کاری رو پیدا کردم که وقتی قراره انجامش بدم از یه هفته قبل پروانهها توی دلم پرواز میکنن و ذوقش رو دارم.
نمیدونم چرا مردم میرن تهران برای خرید. من خودم از تهران میرم شهرستان خرید میکنم! دیشب رفتم ۳ تا تیشرت و یه شلوار خریدم همش رو هم شد حدود ۳۵۰۰! همینا رو میخواستم تهران بخرم عمرا زیر ۱۰ تومن نمیشد.
این که خیلی راحتتر از قبل احساساتم رو میشناسم، و خیلی راحت بروزشون میدم و ترسی بابت واکنش طرف مقابل ندارم خیلی خوشحالم میکنه.
دارم کتاب "تلههای زندگی و روابط صمیمی" از بروس استیون رو میخونم. خیلی کتاب خوبیه و حجمشم کمه. توصیه میکنم.
توی چند هفتهی اخیر چند بار (به اصرار دوستان) رفتیم جلاتو هاوس. هر بار بهشون گفتم به نظر من لوتوس بهتره و بریم لوتوس، ولی گوش نکردن. بالاخره دیروز اعتراف کردن که واقعا جلاتو هاوس کیفیت سابق رو نداره و به حرف من ایمان آوردن که در حال حاضر لوتوس بهترین جلاتو تهران رو میده.
یه بستنی هم نزدیک مترو علم و صنعت هست که اسمش نمیدونم چیه ولی خودشون با میوه بستنی چوبی درست میکنن. اونم به عنوان بستنی همینجوری دورهمی خیلی دوست دارم :)
انقدر که بستنی دوست دارم میتونم تستر بستنی بشم :))