چند روزه خانواده اینجان. چندین روز دیگه هم خواهند بود. همون روز اولی که رسیدن مامانم به خاطر جابجایی وسایل پشتش درد گرفت. از ترس مشکل قلبی دیشب رفتیم بیمارستان و نوار قلب گرفت. مشکل قلبی نبود خدا رو شکر و یه آمپول زد و اومدیم خونه.
مامانم میاد اینجا تقریبا همهچیو تغییر میده. دیروز کابینت رو باز کردم دیدم کلا همهچی جابجا شده. بهش میگم چرا اینا همه رو چفت چفت گذاشتی؟! بهش برخورد. برای قابلمه و ماهیتابه جا باز کرده و بعد از رفتنشون دوباره باید خودم جابجا کنم.
بعد از این که کارای شرکت تموم شد و ورزش کردم و دوش گرفتم، دو دیقه نشستم یه چیزی بخورم و بدنم استراحت کنه. توی همون دو دقیقه گفت این همه کار کردی یه نمازم میخوندی! نمیدونم دیگه به چه زبونی باید بگم مسلمون نیستم. هنوز سر سادهترین چیزایی که تا حالا هزار بار تکرار شده بحث میکنن و هم اعصاب خودشون و هم اعصاب من رو خراب میکنن.
خانوادهی من (خصوصا مامانم) ذوق و شوق آدم رو کور میکنن. همیشه اول نیمهی خالی لیوان رو میبینن و حس گناه میدن. سر سادهترین چیزها این رفتار رو دارن. مثلا همین امروز داشتم فکر میکردم نشد یه بار بگم بریم بستنی بخوریم و بدون نه گفتن و تعارفهای بیخودی بگن آره بریم! ذوقی برای آدم باقی نمیذارن و به همین خاطر دوست ندارم هیچجا باهاشون برم. تا حالا فکر کنم بیشتر از هفتاد هشتادتا اجرا داشتم اما فقط یه بار اومدن. خودشون که نمیگن، خودمم دوست ندارم بیان چون هزارتا غر خواهند زد که اون چرا حجابش فلان بود؟ اینجا چرا این کار رو کردی؟ اون کی بود؟ اون چه کاری بود؟ و ... حتی دیشب بیمارستان هم به زور و بعد از هزار بار نه گفتن بردمش! البته بابام توی این موارد خیلی بهتره.