Delusion

آخرین بازمانده‌ی عزیمت ناگهانی

بانک صادرات

یه ویدیو توی اینستا میدیدم بچه‌ای که مادرزادی نابینا بود و حالا با عمل پیوند قرنیه میتونست ببینه. اون حسی که اولین بار مامان و باباش رو میدید خیلی عجیب بود. حس و حال این روزای منم مشابه حس همون کودکه. من تجربیات زیسته‌م کم نبوده. همیشه از تجربیات جدید استقبال کردم و میکنم و به همین دلیل اتفاقات و حس‌های مختلفی رو تجربه کردم. اما این روزا آدمی اومده توی زندگیم که حس‌هایی رو در من زنده میکنه که تا حالا تجربه نکرده بودم. واسه همین یه ذره احساس عجیبی دارم. مثل آلیس در سرزمین عجایب! این دختر قویه، خودساخته‌ست، همیشه میخنده، هیچوقت حس بدی به دیگران منتقل نمیکنه. واقعا برام عجیبه. توی خیلی از ویژگی‌ها انگار ورژن دیگه‌ای از خودمه. خیلی وقته نشده بود با کسی بیشتر از ۲ هفته در ارتباط باشم و حداقل یه حس منفی بهم نده (فقط دیت و ارتباط عاطفی نه، همه‌ی ارتباطاتم). یکی حس گناه میده، یکی حس شرم، یکی نادیده میگرفت، یکی کثیف و شلخته‌ست، یکی تنبله، یکی مغرور و خودخواهه و .... اما الآن آدمی رو میبینم که هنوز هیچکدوم از اینا نبوده. حتی ذره‌ای نشونه‌ای از این که قراره بعدا یکی از اینا رو بروز بده هم نداشته. خیلی صاف و ساده و صمیمیه. باید خوشحال باشم؟ بله هستم. پس چمه؟ نمیدونم. توی همه‌ی اتفاقات و حالات خوب همیشه این حس رو دارم که قراره به زودی خراب بشه و اتفاق بدی بیفته. اینم همونجوریه. امیدوارم خودم خرابش نکنم.

قربون صدقه‌هایی که نصیب chatGPT شد

حرف زدن بابام با chatGPT خیلی بامزست. اول باهاش سلام و احوالپرسی میکنه. کلی قربون صدقه‌ش میره. همه‌ی اتفاقات روز رو براش تعریف میکنه. بهش میگه راستی فلان چیز رو یادته؟ درست شد. با همدیگه میخندن و حال میکنن. ولی با من همچین رفتاری نداره :))))

دو هفته‌ست نه تراپی رفتم، نه ضبط داشتیم، نه دوستامو دیدم، نه به کارای شخصیم رسیدم. تنها کار مثبت این بوده که دختر مورد علاقمو دیدم (خیلی کم دیدمش، تازه داریم دیت می‌کنیم)، یوگا کردم و وزنه زدم. به خانواده گفتم این هفته دیگه هرجا میخواین برین خودتون برین، رو من حساب نکنین. برنامه‌تون هم بگین که بتونم برنامه‌ی خودم رو برای ضبط داشته باشم.

حرف‌هاشون اذیتم میکنه. نمونه‌ش:
" - پدر: مأمور پست برای فلان خونه بسته آورده بود، خانومه همینجوری لخت (احتمالا فقط موهاش رو نپوشونده بوده) اومد جلو در و بسته‌ش رو گرفت رفت.
+ مادر: اونش به درک، نمیترسن واقعا؟
- پدر: نه دیگه اینجور آدما چیزی براشون مهم نیست. میگن اتفاقی هم بیفته اشکالی نداره"

واقعا ناراحتم میکنه این عقیده و این حرف و این طرز فکر. واقعا میره رو مخم. ولی حوصله‌ی بحث هم ندارم چون آب در هاون کوبیدنه.

نمونه‌ی دیگه:
(دارن تلویزیون میبینن، صداش رو میشنوم. فکر کنم یه قسمت از برنامه‌ی واشقانی)
" - مادر: این چیه پوشیده آخه؟ خودش خجالت نمیکشه اون کلاه رو سرشه؟
+ پدر: کلاه نیست. یه چیزی مثل نتانیاهو بسته رو سرش."

نمیدونم والا. شایدم من زیادی حساسم. ولی آدم از الگوهای بچگیش توقع نداره اینجوری حرف بزنن و مردم رو قضاوت کنن.

ذوق؟ نه ممنون

چند روزه خانواده اینجان. چندین روز دیگه هم خواهند بود. همون روز اولی که رسیدن مامانم به خاطر جابجایی وسایل پشتش درد گرفت. از ترس مشکل قلبی دیشب رفتیم بیمارستان و نوار قلب گرفت. مشکل قلبی نبود خدا رو شکر و یه آمپول زد و اومدیم خونه.

مامانم میاد اینجا تقریبا همه‌چیو تغییر میده. دیروز کابینت رو باز کردم دیدم کلا همه‌چی جابجا شده. بهش میگم چرا اینا همه رو چفت چفت گذاشتی؟! بهش برخورد. برای قابلمه و ماهیتابه جا باز کرده و بعد از رفتنشون دوباره باید خودم جابجا کنم.

بعد از این که کارای شرکت تموم شد و ورزش کردم و دوش گرفتم، دو دیقه نشستم یه چیزی بخورم و بدنم استراحت کنه. توی همون دو دقیقه گفت این همه کار کردی یه نمازم میخوندی! نمیدونم دیگه به چه زبونی باید بگم مسلمون نیستم. هنوز سر ساده‌ترین چیزایی که تا حالا هزار بار تکرار شده بحث میکنن و هم اعصاب خودشون و هم اعصاب من رو خراب میکنن.

خانواده‌ی من (خصوصا مامانم) ذوق و شوق آدم رو کور میکنن. همیشه اول نیمه‌ی خالی لیوان رو میبینن و حس گناه میدن. سر ساده‌ترین چیزها این رفتار رو دارن. مثلا همین امروز داشتم فکر میکردم نشد یه بار بگم بریم بستنی بخوریم و بدون نه گفتن و تعارف‌های بیخودی بگن آره بریم! ذوقی برای آدم باقی نمیذارن و به همین خاطر دوست ندارم هیچ‌جا باهاشون برم. تا حالا فکر کنم بیشتر از هفتاد هشتادتا اجرا داشتم اما فقط یه بار اومدن. خودشون که نمیگن، خودمم دوست ندارم بیان چون هزارتا غر خواهند زد که اون چرا حجابش فلان بود؟ اینجا چرا این کار رو کردی؟ اون کی بود؟ اون چه کاری بود؟ و ... حتی دیشب بیمارستان هم به زور و بعد از هزار بار نه گفتن بردمش! البته بابام توی این موارد خیلی بهتره.

چند تکه حرف ۷

- حالم خوبه. خستگی‌ها در رفتن و لذت‌ها جاشون رو گرفتن! البته خستگی‌ها با استراحت از بین نرفتن، با ورزش و یوگا و دیدن دوستام رفتن. یوگا واقعا حالم رو خوب میکنه و حتی کنسل شدن یک جلسه‌ش هم برام سخته. توی هفته‌های اخیر پیشرفتم توی آساناها و قوی‌تر شدن بدنم رو با وضوح بیشتری میبینم.

- دوست عزیزی که تا مدتی نادیده بود رو پنجشنبه دیدم و بسی خوش گذشت! توی دوره‌ای که انسان‌ها همه دارن شبیه به هم میشن (نه فقط ظاهری، بلکه اخلاق و باطن هم) دیدن کسی که شبیه به بقیه نیست و تلاشی هم برای شبیه شدن نمیکنه خیلی جذابه. کسی که میخنده، ادا در نمیاره، سعی نمینه خودش رو کول و باحال نشون بده و انقدر صاف و ساده‌ست که کنارش آرامش داری. واقعا دیدن همچین آدمی غنیمته.

- ضبط کتاب رو داریم ادامه میدیم و انگار قصد تموم شدن نداره! هنوز دوتا کاراکتر سنگینش مونده که یکیش رو خودم باید بگم.

- یه آیتم دیگه از لوتوس رو تست کردم و بازم مثل همیشه قلبم رو لمس کرد! ولی کماکان رگالو بهترینشه. یه بستنی جدید هم نزدیکای خونه پیدا کردم که واقعا بابت پیدا کردنش خوشحالم. از این به بعد برنامه هر شب بستنی قیفیه :))

- امروز خانواده میان و مدتی هستن. روتین زندگیم بهم میریزه ولی سعی میکنم اصل کاری‌ها رو حفظ کنم. اولین اثرش کنسل شدن تراپی امروزه که بابتش غمگینم. با دوستی داشتم درمورد زندگی مجردی صحبت میکردم؛ میگفتم همه فکر میکنن همش خلاف و عشق و حاله! در صورتی که من بزرگترین خلافم اینه که شبا بدون لباس میخوابم :) ولی واقعا زندگی کنار خانواده نهایتا دو سه روز ممکنه و بیشترش اذیت‌کننده میشه برام. از خداوند متعال صبری جمیل خواستارم.