حرفهاشون اذیتم میکنه. نمونهش:
" - پدر: مأمور پست برای فلان خونه بسته آورده بود، خانومه همینجوری لخت (احتمالا فقط موهاش رو نپوشونده بوده) اومد جلو در و بستهش رو گرفت رفت.
+ مادر: اونش به درک، نمیترسن واقعا؟
- پدر: نه دیگه اینجور آدما چیزی براشون مهم نیست. میگن اتفاقی هم بیفته اشکالی نداره"
واقعا ناراحتم میکنه این عقیده و این حرف و این طرز فکر. واقعا میره رو مخم. ولی حوصلهی بحث هم ندارم چون آب در هاون کوبیدنه.
نمونهی دیگه:
(دارن تلویزیون میبینن، صداش رو میشنوم. فکر کنم یه قسمت از برنامهی واشقانی)
" - مادر: این چیه پوشیده آخه؟ خودش خجالت نمیکشه اون کلاه رو سرشه؟
+ پدر: کلاه نیست. یه چیزی مثل نتانیاهو بسته رو سرش."
نمیدونم والا. شایدم من زیادی حساسم. ولی آدم از الگوهای بچگیش توقع نداره اینجوری حرف بزنن و مردم رو قضاوت کنن.