یه ویدیو توی اینستا میدیدم بچه‌ای که مادرزادی نابینا بود و حالا با عمل پیوند قرنیه میتونست ببینه. اون حسی که اولین بار مامان و باباش رو میدید خیلی عجیب بود. حس و حال این روزای منم مشابه حس همون کودکه. من تجربیات زیسته‌م کم نبوده. همیشه از تجربیات جدید استقبال کردم و میکنم و به همین دلیل اتفاقات و حس‌های مختلفی رو تجربه کردم. اما این روزا آدمی اومده توی زندگیم که حس‌هایی رو در من زنده میکنه که تا حالا تجربه نکرده بودم. واسه همین یه ذره احساس عجیبی دارم. مثل آلیس در سرزمین عجایب! این دختر قویه، خودساخته‌ست، همیشه میخنده، هیچوقت حس بدی به دیگران منتقل نمیکنه. واقعا برام عجیبه. توی خیلی از ویژگی‌ها انگار ورژن دیگه‌ای از خودمه. خیلی وقته نشده بود با کسی بیشتر از ۲ هفته در ارتباط باشم و حداقل یه حس منفی بهم نده (فقط دیت و ارتباط عاطفی نه، همه‌ی ارتباطاتم). یکی حس گناه میده، یکی حس شرم، یکی نادیده میگرفت، یکی کثیف و شلخته‌ست، یکی تنبله، یکی مغرور و خودخواهه و .... اما الآن آدمی رو میبینم که هنوز هیچکدوم از اینا نبوده. حتی ذره‌ای نشونه‌ای از این که قراره بعدا یکی از اینا رو بروز بده هم نداشته. خیلی صاف و ساده و صمیمیه. باید خوشحال باشم؟ بله هستم. پس چمه؟ نمیدونم. توی همه‌ی اتفاقات و حالات خوب همیشه این حس رو دارم که قراره به زودی خراب بشه و اتفاق بدی بیفته. اینم همونجوریه. امیدوارم خودم خرابش نکنم.